هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


پنجشنبه از صبح بیرون بودم...اول خرید از بازار میوه و تره بار...بعد با مترو رفتیم بازار بزرگ...برای منی که هر روز سوار ماشین میشم میرم سرکار و غروب دوباره در همون سکوت برمیگردم خونه، مترو خیلی جذابه...شلوغی و ازدحام آدمها...اصلا" دیدن و تماشای آدمهای متنوع، به جای آدمهای تکراری که هرروز میبینم، خیلی جذابه...فروشنده های مترو، خرید از اونا، نحوه بازاریابیشون، ارتباطشون با هم،... سرگرمم میکنه، تا جایی که ممکنه ایستگاه مقصد رو هم رد کنم!  

 

یه خانومی تو مترو، روسریهای رنگی میفروخت دونه ای 10000 تومن. آرایش خیلی غلیظی کرده بود و خودش هم خیلی خوشگل بود. دونه دونه روسریهارو سرش میکرد و با مدلهای مختلف گره میزد. همه روسریها بهش میومد و مردم هم که فکر میکردند اگر همون روسری رو بخرند، به همون اندازه بهشون میاد، خرید میکردند...کلی روسری فروخت. وقتی رسیدیم بازار، دیدم همون روسریهارو یه آقایی 8000 تومن میفروشه! 

یه دختره، زنجیر پا میفروخت، پاچه های شلوارش رو تا کرده بود و از مدلهای مختلف، بسته بود مچ پاش... 

یه دختره یه وسیله ای میفروخت برای شینیون کردن موها، خیلی راحت، روسریش رو درآورده بود و داشت توضیح میداد که چجوری از این وسیله باید استفاده کرد... 

فروشنده لوازم آرایش تو اون شلوغی و ازدحام، داشت چشم و ابروی مردم رو آرایش میکرد...

لواشک فروش، یه ظرف که توش لواشکهارو به ابعاد cm 2*2 بریده بود، بین مردم پخش میکرد...

خلاصه اینکه فضای خیلی جالبی بود...

از بازار که برگشتم، فقط فرصت کردم که دست و صورتمو بشورم و برم آرایشگاه که وقت داشتم...

و تو آرایشگاه بودم، که ،آقای همسر تماس گرفتن و گفتن برای شب بلیط تئاتر گرفتن...تا اومدم بدو بدو لباس خوشگل پوشیدم و آرایش کردم و رفتیم تئاتر "من و عشقم یهویی" به کارگردانی "رضا پاپی". خیلی شاد و بانمک بود.  

وتا برگشتیم خونه ساعت یازده ونیم بود...که من بیهوش شدم...

و روز جمعه، از صبح مشغول خانه داری و کدبانوگری بودم تا شب...از لباس شستن و اتو بگیر تا گردگیری و جارو و آشپزی...تازه اون هم با اعمال شاقه...چون دستگاه خنک کننده خراب شده بود و خداروشکر که پنکه وجود داشت...

 

بعله...دستگاه خنک کننده خراب شده و دوباره یه مبالغی پول تو گلوش گیر کرده...واقعا" هیچی جای کولرآبی رو نمیگیره...

یلدا ...

 

دارم فکر میکنم همه اینجورین؟ که چندین ور مختلف داشته باشند؟ 

- یه ور دارم شدیدا" منطقی و جدی و برنامه ریز! وقتی فعاله، آسمون بیاد زمین، زمین بره آسمون، ککش هم نمیگزه و برنامه ها و کاراشو با دقت انجام میده! اصلا" انگار که تمام دنیا و کائنات باید اون لحظه گوش به فرمان ور جدی من باشند! 

- یه ور دارم بی نهایت احساساتی! کافیه یه آهنگ رمانتیک احساسی یا یه فیلم احساسی یا یه صحنه و موضوع احساسی ببینه، دیگه کنترلش دست خودش نیست....مثل ابر بهار میباره....براش فرق نداره کجا و تو چه موقعیتی...فقط میباره...هزار تا کار جدی هم ریخته باشه رو سرش، اون ور احساساتی سرگرم احساسات خودشه...

- یه ور دارم سرکش و مستقل! که فکر میکنه هیچ کاری رو هیچ کس بهتر از خودش انجام نمیده...و نیازی به هیچ کسی نداره! 

- یه ور دارم مطیع و وابسته...که اگر دلبستگیهاشو ازش بگیرن، یا احساس خطر کنه که داره وابستگیهاشو از دست میده، میشکنه و فرو میریزه... 

- یه ور دارم مغرور و از خودراضی! که حسادت از گوشه ذهنش هم نمیگذره و فکر میکنه آسمون باز شده و خودش از آسمون نازل شده به زمین! 

- یه ور دارم حسود و نگران! که درگیره مبادا کسی پیدا بشه که جاشو بگیره...  

- یه ور دارم شوخ و بذله گو، که میتونه از هر موضوع جدیی یه مطلب طنز دربیاره! 

- یه ور دارم خیلی جدی و بی جنبه! که ظرفیت بعضی شوخیهای کوچیک رو هم نداره!

اگه همینطوری ادامه بدم و شخصیتهای متضاد درونم رو لیست کنم، میشه مثنوی هفتاد من کاغذ!(درست گفتم این مثل رو؟). بنابراین کوتاهش میکنم... ولی در کل خواستم بگم که خودم هم از خودم و واکنشهام در قبال مسائل مختلف، متعجبم خیلی.....

یلدا ...


یک روز صبح از خواب بیدار میشی و تصمیم می گیری که امروز زیبا باشی...شاید هم این تصمیم رو از شب قبل گرفته بودی...وقتی بعد از تمام کارها، خسته و کوفته به حمام رفته بودی...و در نیمه شب، لاک به ناخونات زده بودی...انگار همین که تصمیم گرفتی که زیبا باشی، کافیست...آینه هم تو رو زیبا نشان میده...بعد میشینی جلوی آینه و صورتت را نقاشی میکنی...تا زیباتر بشی...به آینه که نگاه می کنی، خودت رو زیباتر میبینی...خودت را دوست داری...لباسهاتو انتخاب می کنی و می پوشی...جلوی آینه ی قدی که می ایستی، چقدر تصویرت به دلت میشینه...و عطرت...امروز این عطر، یک طور ویژه ای عطرافشانی می کنه.... 

یک شب با کوله باری از استرس، ناراحتی، بدخلقی و شاید هم کینه، به رختخواب میری...آنقدر کوله بارت سنگین و نافرمه، که هر چه میکنی، نمیتونی بخوابی...از این پهلو به اون پهلو...مگه خوابت میبره؟...نزدیکیهای صبح به خواب میری و نخوابیده باید بیدار بشی...به آینه نگاه می کنی...نه...خودت رو دوست نداری...صورتت رو میشویی...میشینی جلوی آینه...هرچه نقاشی میکنی، باز هم این تابلو، نامطبوعه...و لباسهات...به تنت نمی نشینند...  

یک روزهایی میگی امروز، روز منه و جدا" هم تمام کائنات، به افتخار همین تک جمله، تمام تلاششان رو میکنند که اون روز، روز تو باشه.... 

و یک روزهایی ضمیر ناخودآگاهت، منتظر اتفاقات بد و ناخوشاینده و عجیب اینکه پیش میاد...اتفاقات بد و رویدادهای تلخ، پشت سر هم... 

دست خود ماست...رویدادها و حوادث محیطی بی تاثیر نیستند و هجمه ی انبوه اتفاقات، اخبار، حرفها و سخنها، قطعا" وجود دارند...اما قسمت عمده ای از تاثیرپذیری، دست خود ماست... 

اگر مدام به بدیها و کراهتها، فکر کنیم، ذهن ما عادت می کنه به تمام وقایع از بعد منفی و مسمومش نگاه کنه... 

باید کمی...فقط کمی...خودمون را دوست داشته باشیم و نذاریم روحمان بیمار بشه...به خودمون کمک کنیم...فقط به خاطر خودمون...بعد برای دیگران...

اینها رو میدونم...اما گاهی...غرق در روزمرگی، فراموشش میکنم....هر از گاهی به خودم یادآوری کنم، بد نیست...



 


یلدا ...