هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

پنجشنبه ای که گذشت، با همکاری دخملک صورت مخملی خوشگلم، اتاقشو آماده کردیم برای مدرسه...برای آغاز سال جدید تحصیلی...

 

- کتابهاشو جلد کردیم ...دوساله که از این رولهای شیشه مات کن چسبی میگیرم و میچسبونم رو جلد کتابها و دفترهاش...پیشنهاد میکنم شما هم همینکارو بکنید...جلد کتابها خیلی عالی میمونند... 

- جامدادیشو آماده کردیم...چقدر دوست دارم جامدادیو...به همین خاطر هنوز هم که هنوزه، خودم جامدادی دارم!... 

- CD هارو مرتب کردیم و جمعشون کردیم تو کشوی مخصوص و درش رو پلمب کردیم!... 

- کشوهای میز تحریر رو از بازیهای تابستونی خالی کردیم و کتاب و دفترهارو جاش گذاشتیم... 

- یه کشوی بزرگ زیر تختش هست که اسباب بازیهاش اونجان...اونجارو مرتب کردیم و پلمب کردیم!... 

- لباسهای تابستونی و پیرهنهای رکابیشو جمع کردیم و لباسهای پاییزی رو جاش گذاشتیم... 

- ملحفه هاشو عوض کردیم... 

- بالکن جلوی اتاق رو آب ریختم و شستم و میز وصندلی کوچولویی رو اونجا گذاشتم تا تو روزهای خنک پاییزی، اگه دلش خواست بره اونجا درس بخونه... 

- دوتا گلدون از انباری آوردم بیرون که آخر این هفته برای بالکنش، گل پاییزی هم بگیرم... 

- White Board ش خراب شده، این هفته یه دونه نوش رو میخرم و براش جایگزین میکنم... 

- کفشهاشو شستیم... 

- ...

 

خلاصه اینکه، حالا دخملک آماده ست برای سال جدیدش...اینکارا کلی سر ذوقش آورد...

 حالا دخملک آماده ی پاییزه...

 

 

من هم آماده ام...

پاییز شاید برای من همون برگ زرد رقصونی بود که یهو از جلوی چشمم گذشت و افتاد جلوی پام... 

شاید همون بوی خاک بارون خورده ی چند روز پیش بود...وقتی پنجره باز بود و به جان میکشیدم اون عطر رو... 

شاید خنکی هوای این چند روزه که پوست رو با عاشقانه ترین حس ممکن نوازش میکنه.... 

اصلا شاید همون تکاپوی قشنگ آغاز مدرسه ست... 

یا حتی بستن دریچه ی کولر... 

یا دیدن گل کلم بین سبزیها...

 

 

پاییز رنگ رنگ قشنگ،

 خوش آمدی.... 

 

پاییز با تمام فصلها فرق داره،

 آخه پاییز، "مهر"ی داره که بدجوری به دل میشینه...و البته باران...

 

پی نوشت: بیا پاییز... بنشین روبروی من...که این چای رو به عشق آمدن تو، دم کرده ام...

دلم نمیخواد باور کنم که گذر زمان اینقدر بیرحمانه به صورتمون سیلی میزنه...اونقدر بیرحمانه که جای سیلیش کلی چین و چروک به پوستمون و افکارمون میندازه و تک تک موهامونو سفید میکنه...

میخوام فکر کنم این تجربه ها هستند که خط عمیقشون رو، به روی پوستمون میکشند....


هرچند در کلیت موضوع، تفاوتی حاصل نمیشه و نتیجه، گرد پیریه....اما اینکه روزگار پیرمون کرده باشه و یا تجربه، پخته باشدمون، حس متفاوتی رو ایجاد میکنه....


حدود سه ساله که داییم رو ندیده بودم و ازشون خبری نداشتم..‌.تا دیشب که عکس جدیدی ازشون دیدم...باورم نمیشد...اون مرد قد بلند و خوش تیپ و چارشونه و خوش لباس، حالا......

یلدا ...

 

"نقل از سایت بیتوته"

 

"بی شک بارها نام لیلی و مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .

 

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه وار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .

 

پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .

 

پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند.

 

مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .

 

مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم قرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت.

 

این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند."

 

ادامه مطلب هم یکی دیگه از حکایات لیلی و مجنونه...

 

یلدا ...

شده وقتی راه میری احساس کنی، زمین زیر پات نرمه؟...

شده همه گرمشون باشه، تو احساس سرما کنی؟...

شده همه دور و برت در حال شوخی و خنده باشند، یه دفعه یه قطره اشک از گوشه ی چشمت سر بخوره، بریزه رو مقنعه ت؟...



َگوش بدید، خیلی قشنگه:


Anılar- Sabah

http://www.mp3indirdur.com/17929-mp3-coskun-sabah-anilar-indir.html


bu akşam içimde hüzün var
gözümde canlandı anılar
ağlamak istiyorum, haykırmak istiyorum
bu akşam içimde hüzün var

sensiz geçmiyor bu akşamlar
gönlümde dinmiyor arzular
kavuşmak istiyorum, sarılmak istiyorum
bak bizi bekliyor anılar

anılar, anılar, şimdi gözümde canlandılar
anılar, anılar, beni bu akşam ağlattılar

benden uzak durma ne olur
bu kalbi sensiz taşıyamam
artık benim olmasan bile
seni görmeden yaşayamam

yüzünü görmeliyim
sesini duymalıyım
anıları yaşamalıyım

anılar, anılar, şimdi gözümde canlandılar
anılar, anılar, beni bu akşam ağlattılar



یلدا ...

 

من یه نفرم...اما در واقع چندنفرم!

میدونید اینو از کجا فهمیدم؟ از آینه ها...

تصویر من تو آینه های مختلف یکسان نیست!...

هر آینه ای منو یه جور نشون میده! یه جور متفاوت از جورهای دیگه...

 

مثلاً اون زنی که تو شیشه صنایع دستی فروشی ظفر میبینمش یک‌طور قشنگیه!

زن توی شیشه لوازم قنادی و کیک پزی یک‌طور دیگه ای!

زن توی شیشه کتاب‌فروشی را معمولاً یادم میره ببینم!

زن توی شیشه مترو متغیره! گاهی خسته ست بدجوری... گاهی تو فکره... گاهی زنیه که تازه صندلی خالی شده رو پر کرده و نمی‌خواد برسه... گاهی آدم شادیه ...گاهی بدجوری غمگینه...

زن شیشه قطار دوست داشتنیه...قطار نورالرضای ساعت 7 صبح...یه انرژی عجیبی داره که می‌تونه به همه قطار سوخت برسونه!داره میره زیارت، آخه!

زن شیشه یک ماشین توی جاده هم خوبه... مخصوصاً اگر کفش‌هاشو در آورده باشه و پاهاشو تو دلش جمع کرده باشه...یا به دستای همسرش دخیل بسته باشه...و اگه یه موسیقی خوب هم باشه که دیگه اون تصویر، تصویر قشنگ ترین زن دنیاست!

زن توی آب ساکن منو قورت میده...غرقم میکنه...محوم میکنه...

زن تو آینه های خونه مردم همیشه مرتبه و به خودش رسیده! ساده ست ولی مرتب...

زن آینه دستشویی مطب پزشک، سونوگرافی و آزمایشگاه دلش شور میزنه!

زن شیشه آینه‌ای فر و ماکروفر کمی ژولیده ست! وقت نداره! بس که کار داره....

زن داخل سینی چای مهمان اما، خیلی خوشحال و زیباست...مخصوصا که تصویرش میفته کنار گلدون کوچولوی داخل سینی...

زن دیواره قابلمه استیل همیشه چاقه!

زن توی آرایشگاه که رنگ به رنگه...  

زن تو  آینه قدی یه عروسی، از همه قشنگتره...گاهی خودشو از عروس هم قشنگتر میبینه! 

زن تو آینه راه پله های مراسم ترحیم، میترسه بمیره و بقدر کافی عاشقی نکرده باشه...

اما قشنگترین زن، زنیه که تو چشمای توست...تو آینه ی چشمای تو....

 

 

حتما" گوش کنید:

 

تو آینه ی چشمای تو - محسن یگانه

 

 



شاید بی ربط به نظر برسه!

ولی تو این روزای پایانی تابستان و در آستانه ی فصلی که عاشقشم، دلم هوای شب یلدا رو کرده!

 

اینکه رومیزی ترمه تمیز و اتو شده رو پهن کنم روی میز...

انار های دون شده قرمز رو بریزم تو ظرفای سفالی آبی و عطر گلپر رو پخش کنم در فضا...

اینکه فکر کنم به اینکه امسال هندوانه هارو چه مدلی قاچ کنم...

بعد ظرفای کوچولوی سفالی...تو هرکدومشون یه چیزی...

آلبالوخشکه...پولکی..فندق...بادوم...پاستیل...شکلات...

خلاصه اینکه خیلی بیربط دلم خواست سفره شب یلدا بچینم و قرآن و حافظ رو بذارم صدر سفره!

بعد همه بشینیم دورش...گل بگیم و گل بشنویم...و این شب تموم نشه...




شهریور عاشقِ انار بود

اما هیچوقت حرف دلش را به انار نزد
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاجِ انار کجا و شهریور کجا؟!
انار اما فهمیده بود،
می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است
اما هر بار تا می رسید،فرصتِ شهریور تمام می شد.
نه شهریور به انار می رسید
و نه انار می توانست شهریور را ببیند
دانه های دلش خون شد و ترک برداشت
سال هاست انار سرخ است
سرخ از داغی و تندی عشق...

و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد...

 

یلدا ...


بریم بازار؟

 

یه وقت فکر نکنید این یک جمله ی ساده و معمولیه!

 

کلی معنی در پس این جمله نهفته!

 

یه معنیش میتونه این باشه که: کلی کم و کسری دارم که اگر بخوام هر کدومشون رو جدا  تهیه کنم باید برم گوشه های مختلف شهر دنبالشون... در حالیکه اگه برم بازار همه شون رو یکجا می خرم...

 

یه معنیش میتونه این باشه که: حوصله م سر رفته....

 

یه معنیش میتونه این باشه: که غمگینم...برم مردم رو ببینم دلم وا بشه!

 

یا اینکه: دلم برای خرید رفتن با دخترم و مدتی باهاش راه رفتن تنگ شده...

 

می تونه به این معنا باشه که: دلم تنوع می خواد... چیز نو می خواد....

 

و کلی معنای دیگه که من فعلاً تا همینقدشو بلدم...


قبل ترها همینقدشو هم نمیدونستم! با خودم می گفتم این خانوما چقدر بیکارن که برای یک بازار رفتن این همه وقت و انرژی میذارن...

 

حالا اما می فهمم که همین بازار رفتن و ایستگاه پانزده خرداد پیاده شدن چقدر کارکرد داره...چقدر درد دوا می کنه...

 

باید از لحاظ روان شناسی و جامعه شناسی بیشتر موضوع بازار رفتن رو بررسی کرد! بله...



من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد. همین الان. ندارم ولى ....

لواشک دارم، ولى کیک شکلاتى ندارم....

باید تا فردا که قنادى ها باز مى کنن، صبر کنم... معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد. . من فقط مى دونم که الان دلم کیک شکلاتى مى خواد و ندارم، پس قبول مى کنم که ندارم. ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد. اما ندارم. ولى  خب .... اما.... ولى ... اما... ولى.... اما ...

یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چى رو؟ گفت سورپرایزه. نمى تونم بگم. مبل ها و فرش و میز ناهارخورى و کلن دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکى، همونى که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمى دونم همون بود یا نه. اما همونى بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلى جا خورده بودم. گفت چى مى گى؟ گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى اى تو خونه که مامان خالى کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره. من که خیلى سال از داشتنش دل کندم... ده سالى تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه ى عموم...

یه روز اولین عشق زندگى ام که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمى خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد که یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود که داره همه ى تلاشش رو مى کنه که برگرده. این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى کرد. بعد از هفت سال خیالبافى دیدم چاره اى ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هى دل کندم و هى خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته. بالاخره بعد یه سال کشمکش، یه شب خواب دیدم که برگشته، مثل قدیما رفتم زیر پنجره ى اتاقش و از تلفن عمومى بهش زنگ زدم، اومد پشت پنجره، گوشى رو برداشت و گفت، اصلن مى دونى چیه من از اولش هم دوستت نداشتم. دیگه هم به من زنگ نزن. از خواب که بیدار شدم خیلى عصبانى بودم، رفتم همه ى عکس ها و کادوها و نامه ها و هر چى ازش داشتم ریختم توى توالت فرنگى و سیفون رو کشیدم و واقعن دل کندم. چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من خیلى وقته که دل کندم...

یه دوستى داشتم کاسه ى صبرش خیلى بزرگ بود. عاشق یه پسرى شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش و سایه مونده بود با حوض اش. بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن . خودت مى دونى که پژمان بر نمى گرده. گفت ولى من صبر مى کنم. هر کارى هم لازم باشه مى کنم. گفتم مثلن الان دارى چکار مى کنى. گفت دارم صبر مى کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعا نویس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره. دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلى عصبانى بود. پرسیدم چى شده. گفت پژمان اونى نبود که من فکر مى کردم. گفتم پژمان همونى بود که تو فکر مى کردى، ولى اونى نبود که الان مى خواستى... پژمان اونى که تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا مى خواستى که باشه، و وقتى نبود، باید دل مى کندى...

من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد...

الان مى خواد...

(رخساره ابراهیم نژاد

 

 

کاش خدا، همون موقعی که دلمون چیزی رو میخواد، نصیبمون کنه...نذاره گذشت زمان، جنس اون علاقه رو عوض کنه....

هفته دیگه رو کلا" مشهد هستم.

نائب الزیاره هستم...

 

بعدا" نوشت: چرا همه قهر کردن و رفتن....دارم به این نتیجه میرسم همون دفترچه کاغذی و قلم، راه بهتریه برای آروم شدن...وبلاگ دیگه لطفی نداره...


- مجموعه کوروش، یه شهربازی داره. برای ماه شهریور یه جشنواره گذاشته. با پرداخت 30 تومن، اندازه 300 تومن میتونی بازی کنی، البته از ساعت 10 تا 13. جمعه رفتیم. عالی بود. با همکاری هم سه تا عروسک برنده شدیم...کابل گوشیمو بیارم، عکسشونو میذارم براتون...اون بازیایی رو که زور بازو میخواست، آقا انجام داد...اون بازیایی رو که قد دراز میخواست، با همکاری آقا و بقیه رو هم دخملک به تنهایی...

 

- فوت کورت مجموعه کوروش یه غرفه غذاهای ترکیه ای داشت که عالی بود غذاهاش و دکه باقلواهای استانبولی هم که حرف نداشت...خلاصه اینکه بی خیال چاق شدن، دلی از عزا درآوردم....دیگه آدم روز تولدش که فکر چاق شدنو نمیکنه...

- مجموعه ی سینماهاش هم خیلی عالیه...اولین روز اکران فیلم محمد رسوال الله (ص) بود...دوست داشتم برم ببینم...اما از شدت بازی، خسته بودیم خیلی...

- مغازه ها، اکثرا" برند بودن...

- طبقه زیر همکف هم هایپرمارکت داشت...خیلی عالی بود...

 

 

پی نوشت: دستمو که میگیری، آروم میشم...مثل دختر بچه ای که همیشه دلهره داره گم بشه، اما دست یه بزرگترش آرومش میکنه...تو همون بزرگتری برام انگار، عزیزم...همین که گرمی دستت رو تو دستام حس میکنم، یهو تموم نگرانیها از گوشه ذهنم میپره میره و یه لبخند آروم میاد میشینه گوشه ی لبام....

 

یلدا ...


امروز روز تولدمه.

 

چقدر خوشحالم....از صبح غرق در لطف و محبت دوستانم هستم....همینطور بانکها، همراه اول، سازمان نظام مهندسی!

 

 

 

وقتی سالگرد تولدت میرسه، چند حالت داره:  

- یا یه سال بزرگتر شدی... 

- یا یه سال پیرتر شدی... 

- یا چندسال پیرتر شدی... 

 

 

ولی من امروز به لطف و محبت دوستانم، جوونتر شدم:)

 

برای روز میلاد تن من 

 

از صبح که از خواب بیدار شدم، تو سرم افتاده:


من ره به خلوت عشق، هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم...


چیکار کنم؟؟؟!!! ولم نمیکنه!!!!

یلدا ...


بلاگفای عزیز 

با اینکه یه بار همه نوشته هام و کامنتای دوستای عزیزمو از بین بردی، ولی بازم بهت پشت پا نزدم و به پات نشستم! 

اما این بار دیگه نه! 

بازم داری بازی در میاری...  

من دیگه نیستم.

 

پستامو میتونم منتقل کنم ولی کامنتهارو، نه...

یلدا ...


یک نفر دیگه رو هم عذرشو خواستند از شرکت. تایپیستمون رفت. اونم رفت، مثل بقیه که رفتند و آب از آب تکون نخورد...رییس میگه: یه آدمایی خودشون نمیرن، اما بلدن یه کاری کنن که تو یواش یواش بذاریشون کنار....همینه...اینجا که محل کاره و تعلق خاطر و وابستگی معنی نداره...تو زندگیهامون هم همینطوره...یکی میره و آب از آب تکون نمیخوره...تا روز قبلش: من برات میمیرم و بدون تو زندگی بی معنیه...ولی به چشم برهم زدنی، همه چی فراموش میشه...کلا" دنیا بی عاطفه ست...روزگار بی عاطفه ست...هیچ چیزی در دنیا دائمی و موندنی نیست...همین که ایام کودکی، به چشم برهم زدنی میگذره...فصلها میگذره...شب و روز میگذره...همه نشونه ی گذرا بون تمام شرایط زندگیست...و این وسط وقتی پای یک انسان در میان باشه، اوضاع بدتر هم میشه...انسان عاقل و بی عاطفه...و بدترین قسمت قضیه وقتیه که میبینی فاصله بین رفتن و فراموش شدن چقدر کوتاهه...

+از دیروز عصر تا به حال گوشم گرفته...هم کلافه ام کرده هم برام خوشاینده...کلافه بابت شرایط غیر نرمالی که پیش اومده و خوشایند از این بابت که حس میکنم، تو خودمم! انگار که کرکره خودمو پایین کشیدم و ارتباطم با دنیا قطعه! از تمام هیاهوی اطراف، قسمتیش به گوشم میرسه... 

 

پی نوشت: گاهی باید خود را برداشت و برد...

یلدا ...


دیدی گاهی فرو‌میری در یک سکوت عمیق...

همه چیو میبینی...میخونی...حس میکنی...گاهی خوشحال میشی که چیزی یاد گرفتی...گاهی رابطه های دوستانت برات خوشاینده...گاهی از مراوداتشون لذت میبری....

گاهی لبخند رو لبت میاد...گاهی اشک از گوشه چشمت میچکه...

اما سکوت تورو رها نمیکنه...

از همون موقعهاست...

یلدا ...


 

دقت کردید چقدر شعرا، شعر سرودند در وصف دست...مثلا": 

+برای زندگی
نه سقف می خواهم
نه زمین!
نقشه ی جغرافیایی دستهایت
کافیست.. 

+دستهایت را که بازکنی…
به هیچ جا بند نیستم…
سقوط میکنم… 

+تکرار غریبانه روزهــایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
... بامن بگو از لحظه لحظــه های مبــهم کودکیت
از تنهایی معصومانــه دستهایت 

+دست خودت نیست ..
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ... پناه ببری ... ضعیف باشی
دست خودت نیست ..
زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه دستهایش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد 

+دستهایت بوی آغوش
دلت بوی عشق
چشمانت بوی مهربانی
و لبانت بوی لبخند می دهد
چقدر معطری تو 

+عاشق که باشی...
دیگر خودت نیستی...
چشمهایت...
دستهایت...
بوسه هایت...
همه و همه غرق در معشوق میشوند... 

+این روزها به یک چیز می اندیشم ..
به تو و دستهایت ..
که عطرش را جا گذاشته‌ای
لابه لای انگشتانم ..
می ترسم
این زمستان هم به دیدنم نیایی
برای گرم کردن ِ دستانم ! 

+و باش …فقط"تو"...
هوایت ...
دستهایت...
برای زنده ماندنم کافی ست...باورکن 

 

* عنوان، عنوان کتاب مصطفی مستور هست که این مجموعه شامل حدود 25 شعر نو می‌شود که به طور کلی، دریافت‌ها، احساسات و برداشت‌های وی از زندگی هستند که مضمون آن ها در داستان‌هایش نیز آمده...

یلدا ...

 

ترس از تصمیم‌گیری به حدی جدی است که برای آن یک نام اختصاصی هم در نظر گرفته شده است: Decidophobia. همان‌گونه که مشخص است این عبارت، از ترکیب دو کلمه Decide به معنای تصمیم‌گیری و Phobia به معنای ترس بی‌دلیل شکل گرفته است.

این لغت توسط والتر کافمن، ابداع شد. او کتابی به نام «بدون‌گناه و عدالت» نوشت. او کتاب خود را این‌گونه شروع می‌کند: ترس از تصمیم‌گیری یا فوبیای تصمیم‌گیری، باعث می‌شود ما جرات انتخاب یک گزینه را از میان گزینه‌های موجود نداشته باشیم. این در حالی است که در بسیاری از موارد، گزینه درست را می‌توانیم به سادگی از میان گزینه‌های پیش رو تشخیص دهیم.فرار از تصمیم‌های بزرگ به تصمیم‌های کوچک، یکی از هنرهای ما برای پنهان کردن ترس از تصمیم‌گیری است. 


به همین دلیل، احتمالا شما این راهکار را زیاد دیده یا به‌کار برده‌اید:

حالا یک تغییر کوچک انجام بدهیم: مدت‌ها است تصمیم به تعویض و ارتقای ماشینم دارم؛ اما باید ده‌ها میلیون تومان پول روی قیمت ماشین فعلی بگذارم تا ماشینی که کمی بهتر است خریداری کنم. نه می‌توانم این تصمیم را فراموش کنم و نه جرات دارم که به صورت قطعی تصمیم بگیرم. به سراغ راه‌حل دیگری می‌روم: «فعلا ضبط ماشین رو عوض می‌کنم. شاید بتوان با همین ضبط جدید تا مدتی همین ماشین را تحمل کرد.»شاید اینجا، تشبیهی که پیتر سنگه در کتاب پنجمین فرمان خود، در حوزه تفکر سیستمی مطرح می‌کند قابل استفاده باشد: با تقسیم یک گاو به دو قسمت، دو گوساله نخواهیم داشت. بلکه یک گاو مرده خواهیم داشت، ما با خرد کردن یک تصمیم به تصمیم‌های کوچک‌تر، عملا اصل آن تصمیم را کنار گذاشته و سرگرم انتخاب‌های دیگری شده‌ایم.
غیر از مورد فوق، ما راهکارها و مکانیزم‌های دیگری هم برای فرار از تصمیم‌گیری و پنهان کردن فوبیای تصمیم‌گیری آموخته‌ایم:فعلا اولویت من نیست: می‌دانیم که دیر یا زود باید راجع به ماندن یا رفتن از کشور تصمیم بگیریم؛ اما به‌دلیل ترس از گرفتن این تصمیم، می‌گوییم: «فعلا مشغول درس خواندن هستم. بگذار لیسانسم را بگیرم. بعدا به این مساله فکر می‌کنم. الان اولویت من مهاجرت یا ماندن نیست. اولویت دانشگاه است.»

نکته دیگر آن است که ما عموما فراموش می‌کنیم که تصمیم نگرفتن، خود یک تصمیم است. کسی که تصمیم می گیرد فردا در مورد استعفا فکر کند، تصمیم گرفته است که امروز استعفا ندهد.دلیل اینکه بسیاری از ما مشورت می‌گیریم، ندانستن پاسخ نیست، بلکه ترسیدن از پذیرش پاسخی است که در ذهن داریم.
 

یلدا ...

 

- بستنی چوبی فالوده هوس کردم...رفتم سوپر مارکت...پاکت سبز رو دیدم...خودش بود...سه تا خریدم...بردم خونه...گفتم افراد بیایید بستنی فالوده...همه بستنیهاشونو باز کردن...چشمتون روز بد نبینه! بستنی گوجه سبز! ترش و شور! خلاصه اینکه هر سه تا بستنی رو آقای همسر میل کردند... 

- یه سوپر گوشت و مرغ تو ظفر هست که اخیرا" داخلشو بازسازی کرد، بعد از افتتاح مجددش،کلی گل جلوی مغازش بود که احتمالا آشناها برای تبریک براش آورده بودند. چند وقت پیش داشتم از جلوی سوپر گوشت و مرغ نزدیک خونه ی خودمون رد میشدم، دیدم کلی گل جلوی دره...با همون پیش زمینه ی قبلی اون یکی سوپر گوشت و مرغ، خوشحال و شاد و خندون، رفتم تو مغازه، گفتم مبارکه به سلامتی! خبریه؟ این همه گل؟ آقاهه گفت: پدرم فوت کردن.....مردم....اونقد که خجالت کشیدم...تسلیت گفتم اومدم بیرون تازه روبانای مشکی رو دیدم!!!!!!!! الان مدتهاست که راهمو کج میکنم تا با صاحب مغازه روبرو نشم، بسکه خجالت کشیدم:(((((( 

- تو خونه نشسته بودم...زنگ در رو زدند...تو اف اف دیدم آقای دکتر طبقه بالاییمونه...اف اف رو برداشتم گفتم سلام آقای دکتر...گفت ببخشید من زنگ شمارو اشتباه زدم ظاهرا...گفتم همینطوره و گفتم سلام برسونید و اف اف رو گذاشتم روش...بعد از چند ثانیه دوزاریم افتاد که ای بابا! خوب کاش در حیاط رو باز میکردم براش!... 

- یه شیشه ترشی بندری داریم تو یخچال که به خاطر رنگ قرمزش، هر صبحونه اشتباهی جای مربا میارمش بیرون :))) دخملک میگه مامان یه بار تمرکز کن! این شیشه ی ترشیه عزیز دلم!  

- با دخترم رفته بودیم استخر...یه دونه از این بالشای استخر، کنار آب بود، برش داشتم گذاشتم زیر سرم، رو آب دراز کشیدم، که خانوم مسئول گفت عزیزم اون بالش مال آموزشیاست! بالش رو تحویل دادم! چند دقیقه بعد داشتم دخملک رو بغل میکردم، باز سر و کله ی خانوم مسئول پیدا شد و تذکر داد خانوم تو قسمت عمیق همو بغل نکنید، ما هم اطاعت امر کردیم...بعدش به دخملک گفتم که شیرجه بزن ببینم یادته یا نه، بیچاره رفت بیرون که شیرجه بزنه خانوم مسئول عزیز دل اومد گفت شرجه قدغنه! از استخر اومدم بیرون برم سونای بخار،خانوم مسئول عزیزم اومد گفت کجا؟ گفتم با اجازه تون سونا! گفت ماه رمضون سونا تعطیله... خلاصه اینکه دخملک گفت مامااااااان آبروی منو بردی تو امروز! نظم استخر رو ریختی به هم :)))) دیگه با من نیا استخر! من اینجا آبرو دارم!!!:)))) 

  

پی نوشت:  
پنجشنبه سوار تاکسی شدم که رو داشبوردش یه کارت زده بود( هتل لاله، خ آریامهر، سال 1350)، مسافری که جلو نشسته بود از راننده پرسید، حاجی معلومه هتل لاله رو خیلی دوس داریا. راننده گفت: این کارت از سال 1350 رو داشبورد ماشینمه. 44 ساله با خاطره ی یه نصفه روز تو سال 1350 تو همین خیابون دارم زندگی میکنم...اگه همون نصف روز تو زندگیم نبود تا حالا صدبار مرده بودم...

یلدا ...

 

گاهی یک جایی می ایستی! انگار جلوی یک آینه ی بزرگ...گاهی یک نوشته، آینه ات می شود...گاهی یک رفتار خاص از شخصی خاص...گاهی واکنش دخملک در قبال رخدادی...گاهی حتی یک مطلب طنز...

مهم نیست چه چیز آینه ات می شود...اما به یکباره خودت را میبینی...با خودت رو در رو می شوی...و باورت نمی شود...

دلت نمیخواهد به تماشای خودت ادامه دهی...تا همینجا هم که چشمت به خودت افتاد، کافیست...

فرار میکنی...از خودت...از آنچه که خودت شده، بی آنکه متوجه باشی...

این خود جدید، آنقدر آرام آرام در تو رخنه کرده، که خودت هم نمی شناسیش... 

از یک جایی میشود به عقب برگشت...میشود مداوا کرد... 

اما از جایی به بعد، دیگر امکانپذیر نیست...این خود جدید ریشه دوانده در تار و پودت...و خود قدیم فقط تصویریست محو....

یلدا ...

این مطلب رو بخونید:  

در دوبی مونث ها غرق می شوند 

 

پی نوشت: دیروز روز تعطیل بود ولی من چند ساعتی اومدم سر کار...این، به این معنیه که سرم شلوغه...ولی باز هم اومدم اینجا یه سلامی بهتون بگم و براتون آرزوی شادی، سلامت، رضایت و عشق بکنم...  

 

* آهنگ ماه و ماهی با خوانندگی حجت اشرف زاده، خیلی زیباست...

یلدا ...