هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

- چهار ساله دارم دخترم رو میبرم آموزشگاه موسیقی...چهارسال مداوم هفته ای یک روز، میرم ساختمان آموزشگاه...باورم نمیشه که در تمام مدت این چهار سال، وقتی دوطبقه رو با پله رفتم بالا و رسیدم در واحد آموزشگاه، یک بار سرم رو بلند نکردم ببینم بالای راه پله ها چه خبره! به عبارتی بالای سرم رو ندیدم! این بار که دخملک رو بردم آموزشگاه، دیدم دارن ساختمون رو کلا بازسازی میکنن و هم زمان انشعاب گاز رو دارن برای واحدها تفکیک میکنن. مسیر لوله کشی گاز برام جلب توجه کرد! مسیر لوله هارو که دنبال کردم، تازه سرم رو بلند کردم و دیدم بالای راه پله ها سقف کاذب زدند و کلی گلدون آویزونه...چقدر قشنگ بودن...از ساحل پرسیدم که تا حالا اون بالا رو دیده بودی؟ میگه مامان!!! تازه داری میبینی؟؟؟؟!!!! چقدر بی توجه بودم! از خودم بعید میدونستم که با اینهمه ادعای ریزبینی و دقت! 4 ساله بالا سرم رو نگاه نکردم....


- عید در مسیر رفتنمون به شمال، چقد دلم به حال طبیعت میسوخت...تمام طول مسیر، هر جا زیبایی ای وجود داشت که پای آدمها به اونجاها رسیده بود، پر بود از آشغال...و تمام طول راه این آشغالها، توجهم رو جلب کرده بود...اما در مسیر برگشت...طبیعت به طور باور نکردنی ای به نظرم زیبا و تمیز بود...جوری که همش محو آسمون و کوه و جنگل بودم...و زیبایی و شکوه آسمون، کوهها، جنگلها و دشتها، منو محو خودش کرده بود...


دارم فکر میکنم همه چی دست خودمونه یا تاثیر روحیه مونه؟

اینکه تو یک موضوعی، زیبایی رو ببینیم یا زشتی رو، دست ماست یا دست حال و هوای روحمون؟

اینکه سرمون رو بلند کنیم و قید روزمرگی رو کنار بزنیم و قشنگتر ببینیم، قطعا" دست خودمونه...


پی نوشت:

نصف شب‌ها، فکر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند...

دیشب که آمدی کنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریکی...

ندیده می‌دیدمت...

رفتی لبه‌ی تختتت نشستی...  

یک طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش کردی...

طره پیچ افتاد،..

شد طناب دار شب پره...


برگرفته از کتاب بنفشه شرق


"پیرهن سرخ گل دار، آخرین لباس عید مادر بود و چقدر هم عکس آخرین عید را رنگی کرده بود...

لباس حریر سبز عمه توی عکس عروسی عمو قشنگ ترین لباس دنیا بود...اما برایش بزرگ بود و بعد ها هیچ وقت نپوشید...

لباس ماشی شوهر خاله با آن رو دوشی های براق و پرچم ایران روی جیبش عجیب ترین لباس دنیا بود... وقتی که می پوشید و به جنگ می رفت و خاله و بچه هایش ماه ها مهمان ما بودند و همیشه منتظر...

پیرهن نخی پدر با آن رنگ آبی آسمانی اش روشن ترین نقطه کوچه بود... وقتی که پشت در مدرسه منتظرم بود تا مرا به جهان شادی های تابستانه ببرد...

لباس سفید پزشکی، لباس مدرسه، مقنعه های صورتی و خنده ی خواهر هایم، سرهمی نارنچی آقای رفتگر که شب ها توی تاریکی برق می زد، لباس زرد و قرمز مردی که آمده بود گربه ی کوچک همسایه را از روی تیر برق نجات دهد...

همه شان انگار لکه های براق و روشن عجیب زندگی ام هستند...

جرقه هایی که آدم را وصل می کنند به یک حال دیگر...به یک احساس دیگر...به یک داستان دیگر...

برای همین هم هست که وقتی می خندم پیرهن صورتی می پوشم...

وقتی کار مهمی دارم لباسم ماشی و خاکستری می شود...

وقتی مهربانم لباس آبی را تن می کنم

و وقتی می خواهم زیبا باشم حریر را دوست دارم...

برای همین است لابد که لباس سرخ گل دار نمی پوشم... که یاد آن عید آخر نیفتم که دوباره چشم هایم تر نشود..."



چقدر این نوشته رو دوست داشتم...رنگها، جرقه های زندگی...یادآور لحظه ها...گاهی در کمد رو که باز میکنم و لباسی رو میبینم، بلافاصله خاطره ای که به لباس متصله، به ذهنم میاد...گاهی لباسی رو مدام میپوشم چون باهاش زیباترین خاطره های زندگیم رو داشتم...و گاهی لباسی رو طرد میکنم، چون روزی رو که پوشیدمش، دوست نداشتم!....و حتی رنگها...و حتی عطرها...گاهی عطری منو از جایی که هستم، بر میداره میبره به یک مکان و زمان دیگه...و دیگه روحم در فضای جسمم نمیگنجه....

در مجموع آدم خیالباف و خاطره بازی نیستم و سعی میکنم در حال زندگی کنم...ولی وای به روزی که خاطره ای در ذهنم جان بگیره...تا فراموشش کنم، پیر میشم...


الان چی اومد تو ذهنم...دامن بلند چیندار رنگارنگ آبی و بنفش و صورتی و سبز پر از گلهای ریز پنج پر...با یه تاپ صورتی و سبز...با یه دمپایی لاانگشتی سبز...گردنبند سبز بلند...با یه تل بنفش...یلدای 19 یا 20 ساله...تو یه باغ در دماوند...لابلای درختای گیلاس...با یه سبد تو دستم...با گیلاسها برای خودم گوشواره درست کرده بودم....داشتم گیلاس میچیدم...صدای رودخانه خروشان از پشت دیوارهای باغ...چقدر دلم برای 20 سال قبل تنگ شد............


یلدا ...



"کمد و اتاقمان را به هم می‌ریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب می‌گذاریم،آن وقت فکر می‌کنیم آماده‌ایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ!


 وسط غم‌بادهای روزانه شروع می‌کنیم به شستن ظرف‌ها و بازی کردن با کف روی سینک ظرفشویی، تمام غم‌هایمان را همراه سرامیک‌ها آشپزخانه می‌ساییم و می‌ساییم و با قدرت‌تر می‌سایم!


جارو رامحکمتر روی فرش می‌کشیم و فکر می‌کنیم تمام خوره های فکریمان از لوله جارو بالا میرود!


 دست به ساختن می‌زنیم، شیرینی و کیک و غذاهای عجیب عجیب میپزیم و از خلق کردن‌هایمان حس بهتری می‌گیریم! 


می‌نشینم برای مرتب کردن فکرهایمان رج به رج کامواها را همراه فکرها می‌بافیم!


دکور خانه را عوض می‌کنیم و تنهایی با کشیدن مبل‌ها خودمان را ازنفس می‌اندازیم و فکر می‌کنیم چه انتقامی!


بعد به جان خودمان و صورتمان و دستهای‌مان می افتیم!


داشتم فکر می‌کردم چه خوب است به جز پیاده رفتن و سیگار کشیدن‌های معمول مردها ما کارهای متنوع‌تری برای مقابله با مشکلاتمان داریم....!"



این نوشته از من نیست ولی به شدت دوسش داشتم...حتی شک کردم نکنه خودم قبلنا نوشتمش و یادم رفته!!!!




ساحل انزلی



روزی یکی خواهد آمد

یکی می آید ، صدایت که زد

دلت بلرزد

که بخندی...

یکی می آید

که پاییز هایت را  بهاری میکند

و باران را برایت  عاشقانه...

روزی یکی می آید 

مهم نیست کی...

مهم نیست کجا...

روزی یکی می آید که دست هایت را محکم بگیرد

که زل بزند در چشمانت

و بی آنکه بگویی

نگاهت را خط به خط بخواند...

روزی یکی می آید...


میدان گیل رشت