هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بازم افتاده تو سرم....

کمککککککک.........

"حااااولم دگرگون میکنی...."

یلدا ...

همیشه اینطور نیست که همه چی دست خود آدم باشه...مثل همین پوست کلفت شدن یا به عبارتی کرگدن شدن....یهو چشم باز میکنی و میبینی که اونقدر یه جاهایی که نمیشد دووم بیاری دووم آوردی که یهویی یه پوستی برای خودت درست کردی به ضخامت شاید 5 سانتیمتر یا حتی بیشتر.....بعد میبینی که خاصیت پوستت به کل از دست رفته...دیگه زیر جوش ترین آب هم نمیسوزه...هیچ خاری توش نمیره...دیگه نرمی گلبرگ رو حس نمیکنه...و فقط چیزی به ابهت مثلا یه ساطور! ممکنه بتونه بزنه و نصفت کنه.......

.

اون موقعها که ساده بودم و معصوم، پیش خودم فکر میکردم چی میشه که یهو یه بره سفید خوشگل میشه گرگ...حالا یاد گرفتم وقتی بره رو تا مغز استخونش پاره میکنن و هر کسی هر تیکه ایش رو پرت میکنه یه گوشه ای، دیگه اون تیکه ها کنار هم جفت و جور نمیشن...اگر بشن هم دیگه همون بره نرم و سفید نمیشن...میشن یه گرگ زخم خورده ی وصله پینه شده...

.

اونقدر تو زندگی میدوی و عجله داری که برای اینکه سالم بمونی، یه حصاری دور خودت و قلبت میکشی...بعد یهو چشم باز میکنی میبینی اون حصار یه سیم خارداره...که همه ی وجود خودت رو زخمی کرده...بعد میشی یه چیزی از جنس آهن...که وقتی برمیگردی پشت سرتو نگاه میکنی چیزی نمیبینی غیر از ردپای عبور یک آهن درحصار خار ....

.

اینه که وقتی میشینی جلوی آینه...یه لحظه به خودت میای میبینی مداد سیاه رو زیادی کشیدی دور چشمت...لاکت زیادی قرمزه...و این موها زیادی بلندند...انگار داری تلاش میکنی بگی من اون آهنه نیستم...میخوای یکی دیگه باشی....

.

...

جان منست او هی مزنیدش!

آن منست او هی مبریدش!

-

آب منست او! نان منست او!

مثل ندارد باغ امیدش!

-

متصلست او! معتدلست او!

شمع دلست او! پیش کشیدش!

-

هر که ز غوغا، وز سر سودا،

سر کشد این جا، سر ببریدش!*

-

-

*منظور از "سر ببریدش" چیه اینجا؟!

پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم...

با ترس آب دهانم رو قورت دادم...

خداروشکر...درد گلوم کمتر شده بود...و آنفلوانزا کم کم داشت میرفت....

اما فک م و دندونام همه با هم درد میکردن...هم جای دندونی که چند روز قبل جراحی شده بود و هم جای دندون عصب کشی شده که باید امروز میرفتم دکتر تا کارش رو تکمیل کنه...

یاد وقت دندونپزشکی افتادم...غم دنیا ریخت تو دلم، مثل فرفره از جام بلند شدم...بساط چای و املت رو راه انداختم...همه صبحانه خوردیم...آنتی بیوتیکم رو بلعیدم و یه دونه هم مسکن و لباسهام رو پوشیدم و بدون حوصله و بطور غیر عادی بدون هیچ آرایشی راه افتادم به سمت دندونپزشکی...انگار که دنیا خاکستریه و رنگ براش زیادیه...

روی صندلی دندونپزشکی زیر دست دکتر که نشستم شروع کردم به خوندن انواع ذکرها و دعاهایی که بلد بودم، تا اون آمپول ترسناک بی حسی تزریق شد، 20 سانتی از جام لیز خورده بودم و جابجا شده بودم، در حین تزریق!!!

کار دکتر که تموم شد، یه نفس راحت کشیدم...رفت تا هفته بعد که دندون عقل بعدی باید جراحی بشه....چقدر میترسم از این دندونپزشکی...........

از در مطب که اومدم بیرون، احساس فراغت و سبکی کردم...

از دور سبزیهای تازه بهم چشمک میزدن...کلی خرید کردم...ماهی تازه هم خریدم و راه افتادم سمت خونه...برای آماده کردن یه ناهار خوشمزه و مقوی...کلی هم پشیمون بودم که چرا صبح اینقد بداخلاق بودم ...چرا آرایش نکردم....ای بابا مگه دندونپزشکی هم ترس داره آخه؟؟؟؟