هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

بازی وبلاگی اسی عزیز هم انجام شد...ولی من هرکاری کردم نتونستم با خودم کنار بیام و سه نفر رو به بقیه دوستام برتری بدم...برای همین شرکت نکردم...

من همه دوستای وبلاگیمو یه اندازه دوس دارم...و خیلی هم دوسشون دارم و دلم نیومد سه تارو انتخاب کنم...

مرسی از دوستای مهربونی که تو اون بازی، اسم منو بردن...خیلی دوس دارم بدونم کیا بودن

یلدا ...

مراسم اختتامیه رو هم برگزار کردیم...

خونه تکونی، تموم شد...

بهار خانوم بفرما :)

خونه رو برای آمدنت آب و جارو کردیم اساسی...

پی نوشت:

دل به دیدارت خوش کرده ام...

بی دلم مکن...

- چشمها برای صورتش زیادی بزرگ بودند...شاید دلیلش ماسکی بود که بینی و دهانش رو پوشونده بود و فقط چشمهاش دیده میشد...داشت توضیح میداد در مورد دستبندهایی که خودش درست کرده بود و چقدر ارزونتر از همه جا داشت میفروخت...چقدر دستبندهاش قشنگ بودند...ولی...چشمهاش قشنگتر...تو دلم آرزو کردم خدایا کمکش کن، این چشمها همیشه بخندند....

.

- دونه به دونه کابینتهارو خالی کردم...تمیز کردم...چیدم...شیشه های حبوبات و ادویه ها تمیز شدند...برچسب اسم محتویات داخل شیشه ها نو شدند...تاریخ گذشته ها دور ریخته شدن...کمبودها یادداشت شدن و تهیه شدن...اونهمه دکوری و برگ و ...دونه به دونه تمیز شدن و جابجا شدن...آشپزخونه آماده ست برای سال جدید، بقیه خونه حسودی میکنند به آشپزخونه...میگم قبلنا یه تنه کل خونه رو حریف بودم، اما امسال شاخ غول شکوندم انگار با آشپزخونه تمیز کردنم....

.

- خزه ی پای گلدون زرد شده بود، ریختم دور تا خزه ی جدید بخرم، اما نایاب شده! میگن شن رنگی، سنگریزه و ... بخر بریز پای گلدون...اما من دلم خزه میخواد...خزه های قبلی رو خودم جمع کرده بودم تو راه قلعه رودخان، از بدنه ی درختها...امسال هم جمع میکنم...میگم خزه پیدا نمیشه تو گل فروشیها، کسی میخواد بگه براش بیارم :)