هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

19 عکس از 6 نفر...


بقیه دوستان، قصد همکاری ندارید؟؟؟؟


پیشنهاد: میگم اگر سختتونه لباساتون رو بچینید و عکس بگیرید، یکی از عکساتون رو که لباساتون رو در اون عکس، دوست دارید بفرستید( میتونید صورتتون رو در عکس حذف کنید)...



آخرین مهلت: جمعه ساعت 12 ظهر!




?

میگم میخواهید مسابقه رو منتفی کنیم?


مسابقه : کدوم ست قشنگتره؟

 

- رشته ای بر گردنم، افکنده دوست...می کشد هرجا که خاطرخواه اوست...

 

.... Hayatta hiçbir şeyim az olmadı senin kadar -
....Hiçbir şeyi istemedim seni istediğim kadar
....Sende başını alıp gitme ne olur....ne olur tut ellerimi
.......Ne olur

 

- مثل یک دسته گل اقاقیا، دلم آواز میخونه: بیا...بیا...

 

- وقتی من نیستم، تو معمولا" چه کار میکنی؟

- منتظر میشم که برگردی...

 

- هر صبح، بوی تو میدهد پیرهنم...بسکه تمام شب، تنگ در آغوش گرفته ام، خیالت را...

 

- بیماری نادریست، اینکه، نگاهت به هرچه بیفتد، دلت برای کسی تنگ بشود...

 

- همه بر سر زبانند ... و تو... در میان جانی...

 

 

 

 

پی نوشت 1 : گاهی یک نوشته کوتاه و مختصر، مفید... یا یک تک بیت یا حتی یک مصرع از یک بیت... یک تکه از یک آهنگ... چقدر به دل میشینه...اگر نوشته ای کوتاه، به نظرتون قشنگ اومده، به اشتراک بذارید...

 

پی نوشت 2 : برای مسابقه، ده نفر اعلام آمادگی کردند، ولی تنها یک عکس به دست من رسیده :(

 

پی نوشت 3 : یادتونه دوران نقاهت بعد از عملم، از اینترنت خرید کرده بودم؟:)اون خودش یه ست لباس میشه واسه مسابقه...:))). اون ست قبوله دیگه؟

 

یلدا ...
 به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اس ام اس ساده رسیدم، بخواب، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم !


پوریا عالمی
یلدا ...


قدرت نه دست هیتلر است...

نه دست تمام کسانی که جنگ به پا میکنند...

قدرت،

دست کسی ست که میفهمد دوستش داری...


یلدا ...

این تیپ عکسهارو دیدید در اینترنت؟








حالا نوبت شماست :) یه ست لباستون رو که دوست دارید، بچینید و ازش عکس بگیرید. عکسهارو میذاریم به مسابقه. شیک پوشترین رو انتخاب میکنیم. موافقید؟

از الان تا 30 تیر، فرصت دارید. لطفا" همکاری کنید....


ضمنا" میتونید از دوستاتون هم دعوت کنید که در مسابقه شرکت کنند :)






یه بازی وبلاگی...

خیلی وقت قبل تر ها، در وبلاگ قبلیم این بازی رو برپا کردم. چقدرم همه خوب همکاری کردن. امیدوارم که دوستای گلم اینجا هم همکاری کنند...

خواهشا" اگر اومدید و این پست رو خوندید، در بازی شرکت کنید :)


کافیه تشریف ببرید ادامه مطلب. ادامه مطلب، پاسخهایی هست که من به سوالات دادم:)

شما میتونید اونها رو کپی کنید و در فضای کامنت گذاری Paste کنید و جای پاسخهای من، پاسخهای خودتون رو بذارید...


خوشحال میشم همکاری کنید...شرکت در بازی، باعث میشه هم خودتونو بهتر بشناسید و هم دوستانتون رو...


دوستانی که وبلاگ رو خاموش میخونید، میشه لطفا سکوتتون رو بشکنید؟؟؟؟


بریم ادامه مطلب:)


دیدی به یه چیزایی عادت میکنی؟...چیزایی که اگه برای بعضیا یه بار هم پیش بیاد، ناخوشاینده و هرگز تحملش نمیکنند و چه بسا، کار رو به جاهای باریک بکشونند...

ولی تو هر روز هر روز، همون چیزا، رفتارا، حرفا،...برات پیش میاد و تو در یک لوپ تکراری، اون حرفا رو میشنوی...اون رفتارا رو میبینی...بارها و بارها، احترامت میشکنه...غرورت میشکنه...نفست بند میاد...یه چین جدید به چینهای صورتت اضافه میشه...یه موی دیگه ت سفید میشه...و تو ادامه میدی...

چرا واقعا"؟...

شاید به این خاطر هست که تو زندگی اولویتهایی برای خودت تعریف کردی...شاید برای اون اولویتها بیش از خودت و غرورت، ارزش و احترام قائلی...

...

اما معتقدم...رنج کشیدن و دم برنیاوردن، مرزی داره...حدی داره...شاید تا جایی که کارد به استخوان برسه...و اون روز، دیگه هرگز...هیچ اولویتی...جلوی فریادت رو نخواهد گرفت...


این تحمل، آستانه داره...میشکنه...


مثلا" مثل کم خونی...یا فشار خون کم...سالهای سال، با کم خونی زندگی میکنی...مثل یه آدم معمولی با شرایط نرمال...پا به پای آدمهای نرمال فعالیت میکنی...کم خونی و فشار خون کم، جزئی از تعریفت میشه...شاید کس دیگه ای با شرایط نرمال، فشارش بشه اندازه فشار همیشگی تو، نیاز به رسیدگی و اورژانس پیدا بکنه...اما تو سالهاست با این قضیه کنار اومدی و ساختی...بعد یهو در شرایط خاص...دیگه نمیتونی به تحملت ادامه بدی، دیگه نمیتونی مثل آدم عادی رفتار کنی...مثلا جراحی ای پیش میاد...اینجا دیگه تو با بقیه فرق داری...باید بهت واحدها خون تزریق بشه تا بتونی از عمل جون سالم به در ببری....اون عمل جراحی ناخواسته، مقاومت ظاهری و تحمل مغرورانه ت رو در هم میشکنه و فریاد میزنی، من خون میخوام...دیگه نمیتونم تحمل کنم...بهم خون ندید، میمیرم...


مراقب آدمها و آستانه تحملشون باشیم...قبل از اینکه یه روز فریاد بزنند: من دیگه نمیتونم تحمل کنم...من عزت نفسم رو میخوام....



یلدا ...
- یه پارچه داشتم که به درد مانتو شلوار اداری میخورد...مدتها بود داشتمش...اما خیاط خوب پیدا نمیکردم که بدم با قیمت مناسب برام بدوزدش...تا اینکه دختر عمه م گفت خیاط خوبیو سراغ داره...خلاصه پنجشنبه عصری رفتم دنبال دختر عمه و با هم رفتیم خونه ی خانوم خیاط...یه خونه ی نقلی و دوست داشتنی...خیلی دلنشین بود...یه سالن خیلی کوچولو که کنارش یه آشپزخونه کوچولو بود و یه اتاق خواب کوچولو...چقدر همین خونه کوچولو دلنشین و قشنگ بود...خانوم خیاط مدلهای مانتو شلوار اداری رو نشونم داد و اندازه هامو گرفت...بعدش یه هندوانه خنک از یخچال آورد و گفت تازه بریدمش که غلام از راه اومد، عطششو بگیره...دلم نیومد شما هم نخورده برید...بعدش تعریف کرد که خونمونو تازه خریدیم...خودم رنگش کردم! و خیلی دوسش داریم جفتمون. درسته کوچیکه ولی پر از زندگیه...راست میگفت...پر از روح زندگی بود اون خونه نقلی...پر از گلدونای قشنگ...الهی برکت زندگیشون هر روز بیشتر از روز قبل بشه و عشقشون بیشتر از اینی که هست...چقدر عشق توی خونه، ملموسه و امواجش قابل دریافته...

- کلاس والیبال، 650 هزار تومن! میدونستید؟! به نظرتون خیلی زیاد نیست؟؟؟؟

- فیلم "کوچه بی نام" رو دیدم، دوست داشتمش...

- طاعات و عباداتتون قبول، آرزوهاتون مقبول...امیدوارم ماه رمضان در کنار تزکیه جسم، تزکیه روح هم بهتون هدیه داده باشه...


داشتم لباسای محلی رو نگاه میکردم...چقدر قشنگند...شاید تو چندتا پست، این بحث را ادامه بدم و لباسهای استانهای مختلف رو با هم ببینیم و راجع بهشون صحبت کنیم...

 

از زاهدان شروع کنیم، قلب سیستان و بلوچستان...

 

لباسهای مردونه شون:

چه جالبند...خنک و نخی...با تنوع رنگ...مدلشون هم قشنگه خیلی...تا جایی که دارم فکر میکنم خانوما هم میتونن به عنوان مانتو شلوار تابستونی ازش استفاده بکنن!

 

لباسهای خانومانه:

چقد قشنگ و دوست داشتنیه. مگه نه؟

 

این مدل رو هم دیدم، که فکر میکنم نوع مدرن شده لباسهای محلی زاهدان باشه:

 

"لباس محلی در سیستان و بلوچستان بر می‌گردد به اقلیم و آب و هوای بلوچستان که حالت گرم و خشک دارد لباسشان هم را از قدیم‌الایام بیشتر برهمین اساس انتخاب کرده‌اند. پوشاک و لباس بلوچی نیز می‌تواند برای بررسی قدمت تاریخی این قوم و مطالعات فرهنگی و تبار شناسی مورد توجه قرار گیرد. لباس بلوچی، لباسی است که در یک منطقه بزرگ جغرافیایی از قدیم مورد استفاده مردم بوده است. مناطقی چون ناحیه سیستان و بلوچستان ایران، بخش‌هایی از خراسان (به خصوص جنوب آن)، بخش‌هایی از استان کرمان و هرمزگان، کشورهایی چون پاکستان، هندوستان، افغانستان و... از جمله نواحی هستند که مردمان ملبس به این لباس را در آن‌ها مشاهده می‌کنیم. شباهت لباس برخی دیگر از اقوام ایرانی با لباس بلوچ به دلیل ریشه‌های مشترک مردمی، قومی، تبارشناسی، فرهنگی و تاریخی مردم ایران است."

 

 

 

 

یلدا ...

انگار که میخواستم حتی شده یک دقیقه بیشتر، از سفرم و بودن کنار فامیلهای مادریم لذت ببرم...ساعت 11 شب تازه تصمیم میگرفتیم بریم بشینیم جایی و چای بخوریم...

این سفر، اولین سفر تنهایی من و دخملکم با هم بود...قبلا ماموریت کاری به اون سر دنیا هم رفته بودم...اما این سفر، برام سخت تر بود...چون دخملک صورت مخملی رو هم باید مراقب می بودم...اگرچه که در این سفر، بزرگ شدنش رو حس کردم و فهمیدم چقدر مواظبمه...

جای تمام روزهایی که در سفر بیخواب بودم، دو روز قبل رو خوابیدم...

بین لحظه هایی که خواب بودم، دلم هوس خیاطی کرد...اما هر کاری کردم، چرخ خیاطی تنظیم نشد که نشد...دو تا مانتو گذاشته بودم که قدشون رو کمی کوتاه کنم....و کلی تیکه پارچه های رنگی که دلم میخواست باهاشون یه رومیزی چهل تیکه ی رنگی برای میز آشپزخونه بدوزم، ولی موفق نشدم و با ناامیدی چرخ خیاطی رو جمع کردم...


از هر تکه پارچه ای که روبروم بود، خاطره ای داشتم...


تکه پارچه سفید با گلهای کوچولوی صورتی باقی مونده پارچه ای بود که برای چادر نماز دخملک خریده بودم...
سفید با گلهای بنفش و آبی، باقیمونده چادر خودم...
آبی و سفید چهارخونه، برای درست کردن پارچه های توی سبدی که میخواستم بذارم تو حموم و توش حوله های سفید کوچولو تا کنم و بذارم...
سرخابی با گلهای کوچولوی سبز و سورمه ای، باقیمونده دامن بلند چین دارم...
پارچه با گلهای درشت صورتی و سرخابی، باقی مونده پارچه ملافه هایی که پارسال دوخته بودم...
پارچه زرشکی ساده، از دامنی که کوتاهش کرده بودم مونده بود...
....

حالا که همه تکه پارچه ها یه جا جمع شده بود، فهمیدم که تمایلم بیشتر به پارچه های گل داره...بخصوص نخی و سبک...

شما چطور؟
چه پارچه ای رو می پسندید؟
ساده و یکرنگ؟
براق و لیز، مثل ساتن؟
پارچه های توری؟
گل گلی؟
پارچه های خشک و سفت؟
پارچه های رها و لخت مثل حریر؟