هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

اونقدر تلاش کردم که یه چیزایی رو در زندگیم به فراموشی بسپارم و یه برهه هایی رو به یاد نیارم، سلولهای خاکستری مغزم دچار مشکل شدند! اونچه که یادم مونده رد کمرنگیه که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده یا اصلا به همین شکلی که من به یاد میارم اتفاق افتاده باشه و اون چیزایی رو هم که در حال حاضر باید به خاطر بسپارم، فراموش میکنم...اینه که سررسید شده جزو لاینفک من! یکی تو شرکت...یکی تو خونه...و مدام دارم مینویسم...با تلفن که صحبت میکنم، حتما از صحبتهام نت برمیدارم! چیزی یادم میاد یا کاری پیش میاد یا خریدی لازمه یا باید چیزی به کسی بگم، بلافاصله پناه میبرم به سررسیدم!

با وجود همه اینها...

و فراموشیهای لحظه ای و حواس پرتی...

یهو اتفاقات و رویدادهایی تو زندگی میفته که اون خاطراتی که سالهای سال کتمانش کردم و دفنش کردم و هربار که به یادم اومدن با ایجاد یه مشغولیت جدید تو نطفه خفه شون کردم، مثل یه فیلم با رزولوشن بینهایت بالا با تمام جزئیات جلوی چشمانم پخش میشن و بیچاره م میکنن و منو تبدیل میکنن به آدمی که غم وجودش رو فرا گرفته و با وجود یه دنیا کار همه ش از این شاخه به اون شاخه میپره و آروم و قرار نداره...

دارم فکر میکنم به اینکه .......................................

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
یلدا ...

- روتختی زرشکی پررنگ رو از تخت جمع کردم و به جاش رو تختی چهل تیکه گلدار رنگارنگ روشن پهن کردم...رومیزیهای زرشکی رو از پاتختیها و میز توالت جمع کردم و به جاش رومیزیهای قلاب بافی سفیدی که خودم بافتم پهن کردم...انگار نور پاشیده شد به اتاق و انگار که اتاق بهاری شد...گلدون زرشکی که توش پر رز بود رو برداشتم و به جاش گلدون شیشه ای گذاشتم، داخلش رو آب ریختم...آب تو گلدون، به گلها حس طبیعی بودن داد...اتاق روشن شد...باشد که دلم هم روشن بشه.......

.

- از این کیسه های وکیوم خریدم...تمام لباسهای زمستونی رو از کمدها جمع کردم...تا کردم و داخل کیسه چیدم و با جارو برقی هواش رو کشیدم...فشرده شد...لحافهای زمستونی رو هم شستم و داخل اون کیسه ها کردم و بازم هواشو با جارو برقی کشیدم...بالای کمدمون که به زور لحافها جا میشدن داخلش، حالا خیلی راحت، علاوه بر لحافها، لباسهای زمستونی رو هم تو خودش جا داده...حتما تهیه کنید از این کیسه ها... عالیه...انگار که فضاتون دو برابر شده و حتی سه برابر...انگار ظرفیت کمدها زیادتر شده...باشد که ظرفیت خودم هم زیادتر بشه.......

.

- دو تا گلدون کوچیک گذاشتم لبه پنجره آشپزخونه...بذر ریحون کاشتم...با وجودیکه آشپزخونه از پاسیو نور میگیره و ما هم طبقه اول هستیم و کم نور، اما ریحونام در اومدن...خیلی خوشحالم و ذوق کردم...عصرا تا میرسم خونه، اول از همه پنجره رو باز میکنم ...دستمو میکشم رو ریحونام...بعد دستمو بو میکنم و عشق میکنم دستم بوی ریحون میگیره...باشد که قلبم عطر ریحون بگیره......

.

- دم در ورودیمون، یه گلدون مصنوعی داشتم...به جاش یه گلدون برگ طبیعی گذاشتم...حالا دیگه وقتی کسی وارد خونه میشه، به جای مواجه شدن با یه موجود بیجان، یه سبزی جاندار میبینه...اونم قشنگ بود خیلی ولی فقط ظاهر قضیه بود...دلش مرده بود...حالا این گلدون هم قشنگه، هم دلش زنده ست...باشد که دلم زنده باشه......

.

کدومو دوست دارید ببینید؟ بگید عکس بگیرم براتون...