هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز


بگو...

اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

در اتاق منتهی الیه سمت راست ضلع شمالی اتاقه...

ضلع غربی اتاق از سقف تا زمین کتابخونه ست...

ضلع جنوبی اتاق از سقف تا زمین پنجره ست، پرده ها کنارند و جلوی اتاق یک بالکن سراسری، پر از گلدون....

کف اتاق رو قالی قرمزی با طرح گبه پوشونده...

کاناپه سبز رنگی (سبز پررنگ) پشت به دیوار ضلع شرقی قرار گرفته، باچهار تاکوسن قرمز و خردلی به رنگ طرح فرش...

پشت به در ورودی، با کمی فاصله مبلی تک نفره رو به پنجره قرار گرفته...

کنار مبل تک نفره، میز عسلی قهوه ای رنگ کوچکی قرار داره و یک رومیزی قلاب بافی ظریف...

وارد اتاق میشم...

روی مبل تک نفره پشت به در اتاق نشستی...کتابی دستته...ولی به کتاب نگاه نمیکنی...عینکت روی رومیزی قلاب باقی میز عسلی کنار دستته...کتاب تو دستت برعکس روی پاهاته و تو خیره شدی به دوردستها...شاید به گلدونهات نگاه میکنی...شاید به آسمون و شاید به زنی که در بالکن آپارتمان روبرویی داره به گلدونهاش آب میده...

.

ایستادم جلوی در اتاق...

متوجه اومدن من نشدی...

تصدق موهای جوگندمیت میرم تو ذهنم...

و طرز نشستنت رو، فرم دستهات رو و موهای جو گندمیت رو ستایش میکنم...

سینی چای با دو تا فنجون کمر باریک تو دستامه...

و عشق به تو...ستایش تمام وجود تو...تو قلبمه...

بعد این همه سال...

من هنوز عاشقم...

میام جلوتر...

میشینم روی کاناپه کنار مبل تو...

سینی رو پامه...

میگی کی اومدی عزیزم؟

سینی رو از دستم میگیری...

میذاری رو میز...

اشک از چشمام میغلطه رو گونه هام...

رو به من میشینی...

عینکم رو از چشمم برمیداری...

با دستای پر از مهرت،

اشکامو پاک میکنی...

عینکمو میذاری رو چشمام....

.

.

حالا همه چیو واضح میبینم....

تویی وجود نداره...............

تو نیستی......................

یلدا ...

به دعوت اسی عزیز، در چالش "گاهی به کتابهایت نگاه کن" شرکت کردم.

اسی جان فعلا با عرض شرمندگی نگاه کردم به کتابها، تا بدقولی نکرده باشم!

در فرصت مناسب بازشون میکنم و دنبال یادداشتهای داخلشون میگردم...بماند که گل سرسبد یادداشتهای داخل کتابم، این یادداشت عزیزه (از طرف باران عزیزم):

یلدا ...

داشتم فکر میکردم که چقدر با بعضی اسامی میشه زندگی کرد...بعضیها چقدر قشنگ میتونن توی مفهوم اسمشون زندگی کنن...

مثلا

ساحل: امن...مامن...آرامش...نجات...پناه...

لیلی: معشوق...

رها: آزاد...بی تکلف...

طاهره: پاک و معصوم و عاری از گناه....

...

کلا حس میکنم آدما قسمتی از هویتشون رو از اسمشون میگیرن...قسمتی از شخصیتشون رو و حتی رویه ای که برای زندگیشون انتخاب میکنن...

پی نوشت: اسمم را دوست دارم...خاصه که تو صدایش کنی...

اولش که از طرف میثم خان دعوت شدم به این چالش فکر کردم چه مساحت زیست پرو پیمونی دارم من...چند تا عکس بذارم که گویا باشه...پست قبلی رو شروع کردم به نوشتن و چند تا هم عکس گذاشتم...ولی الان که خوب فکر میکنم، میبینم همه اونا بهانه هستن...

اگر تمام زیباییها رو دوس دارم و انگیزه قشنگ دیدنشون رو دارم، فقط بخاطر نوریه که تو به قلبم میتابونی...

و عشقی که تو به قلبم هدیه دادی...

یلدا ...

به دعوت میثم خان ، تو این چالش شرکت کردم...

و به این نتیجه رسیدم که چقدر وابستگیهام زیادن! و چقدر آدم وابسته ای هستم!

اونقدر که نمیدونم چجوری وابستگیهامو خلاصه کنم در قالب یک پست...

اما تا جایی که میشد اینکار رو کردم...

.

.

اول از همه عشقم، همسرم...من بی می ناب زیستن نتوانم...

.(عکس پاک شد!)

.

بین عشق و بقیه خانواده م نمیتونم اولویت قائل بشم...اما عکس دسته جمعی موجود نداشتم...شما عکس قبل و بعد این نوشته رو یکجا در نظر بگیرید!

.(عکس پاک شد!)

.

بعدش... کل زندگیم از کلی ترین قسمتش تا جزئی ترین قسمت، برام مهم هست...و بهش علاقه دارم و اگر هنوز دارمشون، به معنی اهمیتشونه وگرنه که رودروایسی ندارم! این عکس زیر رو هم به نمایندگی از جزئیات و کلیات در نظر بگیرید:

و اما ...

مهمتر از همه همونی که همیشه هست...کنارمه و همیشه دستمو گرفته....

یلدا ...


میخوام تصور کنم تو یه دشت فراخ و بی انتها...که سقفش یه آسمون آبیه با ابرهای پراکنده ی سفید(شاید یه جایی مثل بک گراند معروف ویندوز)، توی یه هوای خنک و ملس بهاری، هستم... 

یا اینکه توی یک روز تابستونی، کنار دریا، روی شنهای گرم، زیر آفتابم... 

یا اینکه توی یه کلبه ی جنگلی، کنار شومینه دراز کشیدم روی فرش نرم کنار شومینه و دارم کتاب میخونم، در حالیکه بیرون خیلی سرده و داره برف میاد... 

یا یه بارون پاییزی و تند...توی ماشینم...و آهنگ داره با صدای بلند پخش میشه... 

میخوام تصور کنم که پیراهن بلند گلدارم رو تن کردم و موهامو سپردم دست باد و دلم رو سپردم دست تقدیر...که قراره برام بهترین رو مقدر کنه... 

میخوام تصور کنم که عطر چای داخل فنجون کمر باریکی که تو سینی نشسته کنار شکلات تلخ، داره منو از من میگیره و من مست شدم... 

اصلا تصور میکنم سوار دوچرخه هستم...تو یه مسیر پردرخت...سایه... و خنک ...دارم رکاب میزنم... 

یا دراز کشیدم روی آب روی دریای لاجوردی...که آرومه...خیلی آروم.... 

یا نشستم روی همون نیمکت رو به دریا...و دارم آروم ...از اینهمه زیبایی لذت میبرم...  

 

 

چقدر دلنشینه که ذهن میتونه به هر جا و هر مکان و هر زمان و هر فصلی بره... 

شما چی؟ دلتون میخواست الان، در چه حالی بودید؟

یلدا ...