یادش بخیر...اومدم شرکت...دوستم برام یه دسته گل خریده بود و قبل از اومدنم گذاشته بود رو میزم...چقدر مودم رو عوض کرد...

ولی خوب یادمه که این یکی گلها، بیشتر خوشحالم کرده بود...

یه روز بارونی، در شهر زیبای رشت...چقدر دلتنگ بودم اونروز....

روز عاشورا، دسته ای در خ شریعتی...همراه دسته تا خ دولت رفتیم و بعد جلوی مسجد جامع قلهک، نماز جماعت خونده شد...وسط خیابون...نماز ظهر عاشورا...

کلی کسب اجازه کردم از دخملک صورت مخملی که بذاره این پازل چوبیهارو بذارم بالای کمد و از وسط دست و پا جمعشون کنم...

عکس وسایل شخصیم...برای مسابقه عکس وبلاگم...

یه عصر جمعه...پای صحبتهای دکتر دینانی...

قطار نورالرضا و سفر به مشهد ...