هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

آخرین نظرات
  • ۲۱ مرداد ۹۷، ۱۹:۰۵ - مرتضا دِ
    +++
  • ۲۰ مرداد ۹۷، ۱۰:۱۱ - مرتضا دِ
    :)

در من کوچه‌ای‌ست،

که با تو در آن نگشته‌ام...

سفری‌ست،

که با تو هنوز نرفته‌ام...

روزها و شب‌هائی‌ست،

که با تو به سر نکرده‌ام...

عاشقانه‌هائی‌ست،

که با تو،

هنوز نگفته‌ام...........

 

وقتی "راحمه باقی‌پور" این شعر رو مینوشت، نمیدونست منظور از کوچه میتونه یه خیابون باشه مثل ولیعصر که از میدون تجریش شروع میشه و میرسه به میدون راه آهن.

و اینکه چقدر دوس دارم یه بار با هم این خیابون رو از ابتدا تا انتهاش راه بریم....

در من خیابانیست که با تو در آن نگشته‌ام...

یلدا ...

اونجایی که شاعر میفرماید: تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره!

ظهر تابستون، خواب رو یاد من میاره...

چقدر خوابالوام......

ای خداااااااااااااااا

امروز از اون روزاست که "استقلال زن" و ... هیچ معنی و مفهومی نداره و نسبت به خانمهای خانه دار شدیدا" حسادت میورزم....

شاید بی ربط به نظر برسه!

ولی تو این روزای تابستانی و در آستانه ی فصلی که عاشقشم، دلم هوای شب یلدا رو کرده!

 

اینکه رومیزی ترمه تمیز و اتو شده رو پهن کنم روی میز...

انار های دون شده قرمز رو بریزم تو ظرفای سفالی آبی و عطر گلپر رو پخش کنم در فضا...

اینکه فکر کنم به اینکه امسال هندوانه هارو چه مدلی قاچ کنم...

بعد ظرفای کوچولوی سفالی...تو هرکدومشون یه چیزی...

آلبالوخشکه...پولکی..فندق...بادوم...پاستیل...شکلات...

خلاصه اینکه خیلی بیربط دلم خواست سفره شب یلدا بچینم و قرآن و حافظ رو بذارم صدر سفره!

بعد همه بشینیم دورش...گل بگیم و گل بشنویم...و این شب تموم نشه...

یلدا ...

"سوار تاکسی شدم که رو داشبوردش یه کارت زده بود (هتل لاله، خ آریامهر، سال 1350)، مسافری که جلو نشسته بود از راننده پرسید: حاجی معلومه هتل لاله رو خیلی دوس داریا. راننده گفت: این کارت از سال 1350 رو داشبورد ماشینمه. 47 ساله با خاطره ی یه نصفه روز تو سال 1350 تو همین خیابون، دارم زندگی میکنم...اگه همون نصف روز تو زندگیم نبود تا حالا صدبار مرده بودم..."


یلدا ...

تو پمپ بنزین شاهد اتفاق جالبی بودم که برام خیلی دلچسب بود. مردی که سن و سالی هم داشت با انگشتش روی شیشه ماشینش (اون سمتی که همسرش نشسته بود) نوشت:

 

دوستت دارم!

 

ای کاش همه ما از هر فرصتی برای بیان محبت‌هامون به هم بهترین استفاده رو ببریم ...

 

و بهترین پایان برای این بحث بدون هیچ تردیدی این جمله از حضرت علی (ع) هست:

 

اگر انسانها می دانستند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان به هم نامحدود می‌شد.

 

 

اونقدر تلاش کردم که یه چیزایی رو در زندگیم به فراموشی بسپارم و یه برهه هایی رو به یاد نیارم، سلولهای خاکستری مغزم دچار مشکل شدند! اونچه که یادم مونده رد کمرنگیه که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده یا اصلا به همین شکلی که من به یاد میارم اتفاق افتاده باشه و اون چیزایی رو هم که در حال حاضر باید به خاطر بسپارم، فراموش میکنم...اینه که سررسید شده جزو لاینفک من! یکی تو شرکت...یکی تو خونه...و مدام دارم مینویسم...با تلفن که صحبت میکنم، حتما از صحبتهام نت برمیدارم! چیزی یادم میاد یا کاری پیش میاد یا خریدی لازمه یا باید چیزی به کسی بگم، بلافاصله پناه میبرم به سررسیدم!

با وجود همه اینها...

و فراموشیهای لحظه ای و حواس پرتی...

یهو اتفاقات و رویدادهایی تو زندگی میفته که اون خاطراتی که سالهای سال کتمانش کردم و دفنش کردم و هربار که به یادم اومدن با ایجاد یه مشغولیت جدید تو نطفه خفه شون کردم، مثل یه فیلم با رزولوشن بینهایت بالا با تمام جزئیات جلوی چشمانم پخش میشن و بیچاره م میکنن و منو تبدیل میکنن به آدمی که غم وجودش رو فرا گرفته و با وجود یه دنیا کار همه ش از این شاخه به اون شاخه میپره و آروم و قرار نداره...

 

یلدا ...
یلدا ...

دیروز فیلم هزارپا رو دیدم...

به نظر من، ساختن اینجور فیلمها در این مقطع حساس کنونی! تنها سو استفاده از نیاز مردم به اندکی خندیدن و چند دقیقه ای بی خیالیه...

در خوش بینانه ترین حالت، هدف تزریق نشاط مقطعی، بر پیکر افسرده جامعه ست...

یلدا ...

-

عزیزم دختر باید ظریف باشه...دخترونه لباس بپوشه...

اینکه دختر مثل پسرا بایسته (پاها به اندازه عرض شونه باز و کمی قوز کرده!) قشنگ نیست...صاف بایست ، ظریف و خانومانه...

اینکه همه ش شلوار و تیشرت تیره بپوشی قشنگ نیست، پارچه گلدار برای دختر خیلی قشنگه...دامن براش قشنگه...دامن گلدار و دورچین و بلند...تاپهای رنگی و خوشگل...

لاک تیره قشنگ نیست....صورتی قشنگه...قرمز روشن...

دستبند سیاه و چرمی قشنگ نیست...دستبند رنگارنگ با مهره های رنگی...

موهاتو هی محکم نبند...بذار ساده و رها باشن...

همه ش با تبلت نشین یه گوشه، پاشو آهنگ بذار برقص...

شال مشکی سر نکن...این همه شال رنگی داریم...

.

+

مامان سلیقه من با تو فرق میکنه...

تو کارایی که دوس داری رو بکن و اجازه بده منم اونجوری که خودم دوس دارم باشم...

دوستانی که تو کانالم عضو هستند، حتما دیدند که مدتیه عکسهایی با توضیح "به سودای تو مشغولم، زغوغای جهان فارغ" در کانالم به اشتراک میذارم، مثل این عکس:

خوشحال میشم که عکسهایی با همین مضمون، (ترجیحا" با هنر عکاسی خودتون) ازتون دریافت کنم.

دقت کردید که آدم چقد شکل محیطی که درش هست رو میگیره...

یه مدت که بچرخی تو کانالای سیاسی، میشی یه آدم سیاسی ناراضی و عصیانگر!

یه مدت که بچرخی تو کانالای موزیک، میشی عشق موزیک و میری تو بطن و زیر و بم آهنگا و باهاشون زندگی میکنی...

عضو کانالای آشپزی که میشی، همه ش در حال آشپزی هستی!

میری تو اینستاگرام میچرخی و صفحه های دکوراسیون رو تماشا میکنی دلت میخواد یه تغییری تو دکور خونه ت بدی...

میری کانالای مذهبی رو میخونی که ذکر "حسبنا الله و نعم الوکیل" اضطرابت رو میبره، دیگه تا فرصت گیر میاری مشغول خوندن ذکر میشی...

انکار نکن...

نگو من تاثیر نمیگیرم و خودمم و تغییر نمیکنم...همه تاثیر میگیریم از محیط اطرافمون...

با دوستی که مودبه نشست و برخاست کنیم، ناخودآگاه به کلمه هایی که خرج حرف زدن میکنیم، بیشتر دقت میکنیم ولی اگر با کسی باشیم که بی ادبه، کم کم میشیم مثل خودش...

مثل باربا پاپا :)

یادتونه؟ :)

.

در راستای همین تفکر، کلی پست منتشر نشده دارم که نوشتم که سبک بشم ولی منتشر نکردم که سنگین نشید!

.

خواستم بگم دقت کنید که کجایید و با چه کسانی دمخورید...

.

عجب روایتی شده، عشقت عبادتی شده، خدا ازم نگیره...

یلدا ...

خواستم بگم

میشه هنوز هم عاشق بود...

خیلی عاشق بود...

حتی با گرانی...

حتی  با دلار ده هزار تومانی و بیشتر...

حتی با خروار خروار مشکل و غم.....

دل داده توام...........................

یلدا ...

یهو فرو نریزه،

چیزی تو دلت...

چیزی تو باورت...

.

من که اینجوریم...خدا نکنه چیزی تو باورم زخمی بشه...دیگه هیچی، برش نمیگردونه...

.

سال آخر دبیرستان بودم...مدرسه ای که میرفتم مدرسه مذهبی بود...اون موقع فکر میکردم که دوستام مذهبی هستن...الان که سالها از اون روزها میگذره و همه دوستانم رو میبینم، متوجه شدم که مذهبی بودن بچه های کلاس، بنابر مصلحت بوده...

سال سوم دبیرستان تولد گرفتم...همه بچه های کلاس رو دعوت کردم خونه مون..دور هم خوش بودیم، زدیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم...

اون موقعها عمه و پسر عمه م خونه ما میموندن(بنابر دلایلی)...

پسر عمه م بیرون بود. وسط مهمونی زنگ در رو زدن و پسر عمه م وارد شد که بره اتاقش...

.

فرداش مدیر مدرسه صدام کرد دفتر و گفت توقع نداشته که من مهمونی مختلط برگزار کنم! و گفت فردا پدرت بیاد مدرسه.

بماند که فرداش پدرم رفت مدرسه و حساب همه شون رو رسید به خاطر تهمتی که بهمون زده بودند، ولی...

انگار اون اتفاق تکلیف منو ( منی که آبرو و اعتبارم برام خیلی اهمیت داشت) با باقی زندگیم بدجوری روشن کرد....

از اون روز، دیگه نتونستم با هیچکدوم از دوستانم مثل قبل بشم و توهم اینکه کدومشون این شایعه رو برای من درست کرد، هیچوقت منو رها نکرد....

و نه تنها تاثیرش رو روی روابطم با خودشون گذاشت، تا همین امروز که 42 سال از سنم میگذره هیچوقت نتونستم به کسی اعتماد کامل کنم و با کسی دوست صمیمی باشم و همیشه ترسیدم که کسی ازم سو استفاده کنه و بهم نارو بزنه....بنابراین تمام روابطم محتاطانه و با فاصله ست...

.

بعد از گذشت این همه سال، که همو به واسطه اینستاگرام و ... پیدا کردیم و اونها هر از گاهی دور هم جمع میشن و کنار هم خوشن، ولی من نتونستم تو جمعشون احساس خوب پیدا کنم ...و معمولا در دور همی هاشون شرکت نمیکنم...و در جواب اصرارشون هم توجیه قانع کننده ای ندارم...فقط میدونم که دل که بشکست از کسی، قابل ترمیم نیست..........

.

مواظب باشیم...به باور هم لطمه نزنیم...گاهی جبران پذیر نیست و شخصیت شخص آسیب جدی میبینه.

یلدا ...

"شب که میشه به عشق تو، غزل غزل صدا میشم..."

بعد:

"با خوم میگویم تو همانی شاید، تو همان یک کس خوب قصه های مادر..."

بعد با خودم فکر میکنم:

"اونقد تورو دوس دارم، که هیشکی هیشکیو اینقد دوس نداره..."

ولی عاقلانه که فکر میکنم، با خودم میگم:

"اون که ازت ساده میگذره، خواسته که عشقش یادت بره، تنها میشی با خاطره هاش، این همه با همه ساده نباش..."

و دلم زار میزنه که:

"هنوزم همونم، یه کم مبتلاتر...هنوزم همونی، یه کم بی وفاتر..."

هی تلاش میکنم بخوابم، ولی:

"چشمانت آرزوست، از سر نمی پرد..."

نه نمیشه:

"تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد..."

چقد غصه م میگیره، فکر میکنم چقد تلخه:

"عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره..."

ولی تصمیم نهایی اینکه:

"چه بخوای چه نخوای تورو به دست میارم، چه بخوای چه نخوای به تو علاقه دارم...!"

و دیگه نمیتونم:

"وقتشه دیوونه بشم به سیم آخر بزنم...وقتشه که شمارتو بگیرمو زنگ بزنم:))..."

.

.

.

.

.

.شما هم دوس داشتید با ترانه ها بازی کنید و داستان بسازید :)

یلدا ...

دیروز بین روز  یه اسنپ گرفتم.

بعد از یه بدو بدو شدید، که خیلی هم دیرم شده بود، اسنپ رو گرفتم که برگردم شرکت.

پژو پارس سفید، راننده میانسال با موهای جوگندمی.

زنگ زد که خانوم من در لوکیشن هستم! تشریف بیارید.

رفتم...در ماشین رو که باز کردم انگار وارد بهشت شدم!

داخل ماشین، فوق العاده خنک...بوی فوق العاده خوشبوی ادکلن راننده+بوی خوشبوکننده ماشین...موسیقی پیانوی آروم...ماشین تمیز مثل دسته گل، خود راننده مرتب، تمیز، اصلاح کرده...

خلاصه اینکه بهش گفتم شما سطح توقع منو بالا بردید. تا الان به همه راننده های اسنپ بالاترین امتیاز رو میدادم، ولی از الان دیگه جریان فرق کرد :))

..........

اینجوریاست...

آدم گاهی در روزمرگی غرقه...و فکر میکنه زندگی یعنی همین...ولی یهو در موقعیتی قرار میگیره که میبینه میتونه همه چی بهتر از اینی که هست، باشه...این یه مثال کوچیک بود...تعمیم با شما...

با ساحل کنار هم دراز کشیده بودیم رو کاناپه فوتبال ایران و پرتغال رو میدیدم. ساحل تو بغلم خوابش برده بود و من از پشت سرش داشتم تلویزیون رو نگاه میکردم. سر پنالتی ایران اونقدر هیجانزده از جام پریدم که ساحل پرت شد رو زمین! خدا رحم کرد سرش به میز نخورد...

بیچاره از خواب پریده بود تو شرایطی که پرتش کرده بودم رو زمین و داشتم جیغ میزدم!

گفتم ساحل گل زدیم:))

گفت مامان خوشحال نشو آفسایده :)))))

روزها تلخ شدن...

تلخیهای پیاپی، لابلای دوندگیهای پیاپی...

این تلگرام لعنتی هم امان نمیده...خبر پشت خبر...تلخی پشت تلخی...

جاه طلبی و قدرت طلبیهای سیاسی...خوزستان...خرمشهر...صعود قیمتها...از آب گل آلود ماهی گرفتنها...زیاد شدن فاصله طبقاتی...صورتهای غمگین و خسته...حذف بعضی از اولویتها از زندگیها...دروغگویی و وقاحت و بیشرمی...بی کفایتیها...

لابلای این تلخ کامیها، تشنه به دنبال کورسوهای امید...خیره به فوتبال...ریختن به خیابان به هر بهانه ای، برد، باخت، تساوی...

چشمم افتاد به گلدون روی میزم...برگهای پایینیش زرد شدن ولی یه جوونه قشنگ اون بالا سبز شده...به فال نیک میگیرم...امید...امید...

.

هر کدوم از ما هر جایی هستیم، چراغ اونجارو روشن نگه داریم...

.

میدونی؟...

خونه به برکت قدمهای تو سرپاست؟ اینکه از آشپزخونه بری تو اتاق دستمالی به میز بکشی...برگردی آشپزخونه، با چیزایی که تو یخچال داری تدارک یه غذای خوشمزه رو ببینی...اینکه موقع غذا قشنگترین میز دنیا رو بچینی، حتی با گذاشتن یه شاخه برگ تو یه لیوان وسط میز...اینکه یه آهنگ شاد بذاری و سعی کنی غم و درد رو از دل خودت و خانوادت ببری، با یه رقص قشنگت...چای دارچین با عشق دم کنی...قشنگترین لباست رو بپوشی، قشنگ آرایش کنی، به نیت نوازش چشم خانواده ت...و هزار تا ترفند ریز دیگه که خودت بلدی...تو میتونی چراغ خونه ت رو روشن نگه داری و خونه ت جایی باشه که همسرت آرزو داشته باشه از در به عشق دیدنت بیاد تو...

.

وگرنه که تلخی هست...

تلخترش نکنیم...

کمی عشق، میتونه دنیای ملایمتری بسازه...

.

یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت...

خوشحال میشم مشارکت داشته باشید..

.

1- اگه بهت بگن تموم زندگیت، یه فیلم بوده اسم فیلم زندگیتو چی میذاشتی؟

.

2- اگه یه خودکار داشتی که اندازه نوشتن یه کلمه جوهر داشت، باهاش چی می نوشتی؟

.

3- اگه یه کامیون داشتی پشتش چی می نوشتی؟

.

4- خونه ای داره میسوزه، تو بیرون خونه ای و دو نفر داخل خونه هستن. یکی اون کسی که یه عمری دوسش داشتی ولی اون دوستت نداشت و دیگری کسی که یه عمر دوستت داشت ولی تو دوسش نداشتی. یک نفر رو میتونی نجات بدی، کدوم رو نجات میدی؟

.

5- تنهایی رو ترجیح میدی یا بودن در جمع رو؟

بیا بنشینیم به تماشای جام جهانی،

تو جام جهانی ایران و مراکش را ببین،

من خیره به جام جهانی چشمانت....

یلدا ...