هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

خوشحال میشم مشارکت داشته باشید..

.

1- اگه بهت بگن تموم زندگیت، یه فیلم بوده اسم فیلم زندگیتو چی میذاشتی؟

.

2- اگه یه خودکار داشتی که اندازه نوشتن یه کلمه جوهر داشت، باهاش چی می نوشتی؟

.

3- اگه یه کامیون داشتی پشتش چی می نوشتی؟

.

4- خونه ای داره میسوزه، تو بیرون خونه ای و دو نفر داخل خونه هستن. یکی اون کسی که یه عمری دوسش داشتی ولی اون دوستت نداشت و دیگری کسی که یه عمر دوستت داشت ولی تو دوسش نداشتی. یک نفر رو میتونی نجات بدی، کدوم رو نجات میدی؟

.

5- تنهایی رو ترجیح میدی یا بودن در جمع رو؟

یلدا ...

بیا بنشینیم به تماشای جام جهانی،

تو جام جهانی ایران و مراکش را ببین،

من خیره به جام جهانی چشمانت....

یلدا ...

+1 امتحانای ساحل امروز تموم شد و من خوشحالم... خیلی هم خوشحالم... اگرچه که دیگه مدتهاست با ساحل درس کار نمیکنم حتی تا این حد که موضوع درسهاش رو هم نمی دونم ولی همینقد که همه ش نگران درسش نخواهم بود خیلی عالیه:) و انگار که امتحانات خودم تموم شده باشه، کلی برنامه ریختم برای خودم!!!

پنجشنبه: آرایشگاه!

پنجشنبه شب: تئاتر!

جمعه: جمعه بازار پارکینگ پروانه و مهمونی!

شنبه: صبحانه بریم جاجرود یا شاید هم بازار گل!

الان برنامه هام رو با ساحل در میون گذاشتم. کلی زد تو ذوقم...میگه مامان امتحانای من تموم شده برنامه هارو به سلیقه ی خودت داری میچینی...

.

+2 یه جدول درست کردم، اسمش رو هم گذاشتم: میخوام با خودم مهربون بشم...یه قسمت از جدول اینه:

تصمیم گرفتم یه سری کارهایی که به نفعمه انجام بدم جلوی چشمم باشه و هرکدومش رو که انجام میدم جلوش تیک بزنم تا آخر هر هفته بدونم وضعیتم چجوری بوده. با خودم مهربون بودم یا نه... البته این لیست خیلی طولانیه و این شاید یک چهارمشه...از یکشنبه شروع کردم...

.

+3 عمیقا معتقدم هر چی سرمون میاد بازتاب و انعکاس عمل خودمونه که در برهه ای از زمان ازمون سر زده و بنابراین باید رو اعمالمون خیلی دقت کنیم... خیلی ریز و موشکافانه حواسمون به حرکاتمون باشه...خیلی ریز... حتی در این حد که یه آشغال کوچیک رو پرت نکنید تو خیابون، که اون خیابون، رفتگر، اهالی اون محل، عابری که آشغال رو میبینه و ... به همه و همه بدهکار میشیم و قطعا تاوانش رو پس میدیم...

.

+4 سوگ تنبور... خیلی قشنگه... گوش کنید حتما:

سوگ تنبور- هژیر مهرافروز

.

+5 دلی دارم...

        قرار اما،

            ندارد....... 

کتاب "من پیش از تو" رو خوندم و از خوندنش خیلی خیلی لذت بردم....

متن جذاب و دوست داشتنی کتاب به کنار، که البته مشکلات ویرایشی زیاد هم داشت، جذابیت کتاب در توصیف عشقی بی نظیر بود که در کتاب جاری بود...عشقی که لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش رو درک کردم و لمس اینگونه از عشق برام خیلی آشنا بود...عشقی که از دنیا جدا بشی و به یک موجودیت تعلق پیدا کنی و تمام زندگیت در اون خلاصه بشه و هیچ چیزی نخواهی الا او...

+آدرس کانالم رو عوض کردم. آدرس جدید:

ghasedakat@

یلدا ...

دقت کردید چقدر شعرا، شعر سرودند در وصف دست...مثلا": 

.

+برای زندگی
نه سقف می خواهم
نه زمین!
نقشه ی جغرافیایی دستهایت
کافیست...

.

+دستهایت را که بازکنی…
به هیچ جا بند نیستم…
سقوط میکنم… 

.

+تکرار غریبانه روزهــایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
... بامن بگو از لحظه لحظــه های مبــهم کودکیت
از تنهایی معصومانــه دستهایت

.

+دست خودت نیست ..
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ... پناه ببری ... ضعیف باشی
دست خودت نیست ..
زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه دستهایش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد 

.

+دستهایت بوی آغوش
دلت بوی عشق
چشمانت بوی مهربانی
و لبانت بوی لبخند می دهد
چقدر معطری تو 

.

+عاشق که باشی...
دیگر خودت نیستی...
چشمهایت...
دستهایت...
بوسه هایت...
همه و همه غرق در معشوق میشوند...

.

+این روزها به یک چیز می اندیشم ..
به تو و دستهایت ..
که عطرش را جا گذاشته‌ای
لابه لای انگشتانم ..
می ترسم
این زمستان هم به دیدنم نیایی
برای گرم کردن ِ دستانم ! 

.

+و باش …فقط"تو"...
هوایت ...
دستهایت...
برای زنده ماندنم کافی ست...باورکن

.

دستهایت...

بوی نور می دهند...

.

+دستهایت پرچم های صلح اند
بر خرابه روزهای من...

.
+دور از نوازش‌های دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش، تنهاست...

.

یلدا ...

یه لباسایی داریم که قدیما قاطی لباسهای اتویی پیداشون میشد...اما حالا درز بعضیا‌شون باز شده و دوخته شده و دوباره باز شده...

همون لباسایی که اونقد پوشیدیمشون شکل تنمونو گرفتن...

لباسایی که نخ نما شدن...

لباسایی که یک روز تو مهمونیا تن میکردیم و حالا زنگ در رو بزنن و همسایه دم در باشه روت نمیشه باهاشون بری جلوی در،حتی... 

لباسایی که هرکدوم یه بلایی سرشون اومده...

پاره شدن چون گیر کردن به گوشه کابینت آشپزخونه...

آب رفتن...

لک شدن...

بی‌رنگ شدن...

رنگ دادن...

رنگ گرفتن...

اون لباس سفیدایی که صورتی شدن یا آبی...

اونایی که یه لکه ناجور روشون حک شده...مثلا لکه رنگ مو...

لکه هایی که نفهمیدی کی اومدن و چجوری اومدن و شاید تلاش هم نکردی که پاکشون کنی....شایدم تلاش کردی، ولی پاک نشدن...

لباسایی که موهات سفید نشده بودن و میپوشیدی و قشنگ بودی، موهات سفید شدن و میپوشی و باز هم قشنگی...

لباسایی که نه دلت اومد ببخشیشون، نه فرصت کردی بپوشیشون...

لباسایی که چندبار حوله آشپزخونه نبود و دستت را با گوشه‌شون خشک کردی...

لباسایی که فقط خودت میتونی لکه اشک رو  روی سرآستینشونو ببینی و تشخیص بدی...

لباسایی که وقتی خواستی بوی پیاز داغ شام مهمونی رو پاک کنی، با لکه‌های مونده از آرد و تخم‌مرغ کیک رهاشون کردی و لباس دیگه ای پوشیدی...و اونقد مهربون بودن که صداشون از سبد رخت چرکا درنیومد موقع تشکر مهمونا که مثلا گفته باشن خواهش می کنم... نوش جان... خوشحالم که خوش گذشته بهتون...

لباسایی که تا نیمه شب با تو کتاب خوندن و خوابشون برد.....

 

هرچند وقت یکبار چندتاشونو رها میکنی که برن....

اما واقعا"...

اونارو رها میکنی یا خودتو؟.....

 

 

انگار تو تک تک اون لباسا خاطره ای مخفی شده...

شاید هم بخاطر همین خاطره های پنهان در تار و پود لباسهاست که نمیتونیم دل بکنیم ازشون...

شاید تاشون کنیم و دوباره بذاریمشون توی کمد و حتی هرگز تن نکنیمشون...ولی دلمون نمیاد حسهامون رو همراه اونا ببخشیم که برن...یا لباس عروسک بکنیمشون یا دستمال گردگیری...

 

آدم با خاطره‌هاش که خونه تمیز نمی‌کنه...خاطره ی تازه نمی‌سازه...

یلدا ...

مثل لاک پشت...

آره مثل لاک پشت...بهترین کار همینه...مثل لاک پشت سرم رو بکنم تو لاکم و به طرز خیره کننده ای تلاش کنم تا نبینم و نشنوم!

توی همون لاکم خوش باشم با دلخوشهای کوچکی که غم و درد رو در لحظه با پنبه سر میبرند...

مثلا دلم خوش باشه که این بار دیگه بذرای ریحون تبدیل میشن به ریحونای خوشبو و خوش طعم...

یا مثلا وقتی دور چشمم رو سیاه میکنم تو دوس داری و فکر میکنی خوشگل شدم...

یا حواسم باشه نون و برنج و شکلات کم بخورم...

یا رنگ شالم رو با رنگ کفشم ست کنم یا رنگ مانتوم یا رنگ پیرهن تو!

اصلا تمام محتویات کیفم رو بریزم بیرون و از اول بچینم! 

میتونم لاکم رو پاک کنم و یه رنگ دیگه لاک بزنم!

میتونم رنگ قرمز بخرم و همه گلدونام رو قرمز کنم...

میتونم بشینم رو سنگایی که از لب دریا جمع کردم شعر بنویسم یا رنگشون کنم...گفتم لب دریا، لب تو بر یاد آمد!

اصلا میشه بشینم تو ماشین و آهنگ مورد علاقه م رو بذارم و صداش رو بذارم رو سرم!

یا نه، خیلی خانومانه و به مقتضای سن، یه غذای خوشمزه بپزم و یه میز قشنگ بچینم و نشینم منتظر تا از در درآیی! غمم بزدایی! عشق بیفزایی!

آره...

بسه غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت!

عبارت " move on" چقدر خوبه و جامعه...یه جور گذر کردن و رفتن و دل کندن...تمام کردن...دل کندن مطلق....

در مواجهه با رویدادی ناخوشایند،

- هم میشه اون واقعه رو قاب کرد، آویزون کرد به دیوار دل، تا به محض کوچکترین تلنگری، تابی بخوره و صاف بیاد وایسه جلوی چشمات...

- هم میشه move on کرد...

نمیشه تمام عمر زانوی غم به بغل گرفت و نقش یک قربانی رو بازی کرد...

یلدا ...

من اینجا هستم...همونقدر سنگین...همونقدر ابری...

چای لبریز از گلاب روی میز یخ زده و دیگه خوردنی نیست...

کلی نامه اقدام نشده پرینت گرفتم و چیدم مقابلم...

صفحه سررسید از بالا تا پایین پر از  کارهاییه که باید انجام بشه...تلفنهایی که باید زده بشه...

تلفنم مدام زنگ میخوره و یه کار جدید ته لیست کارام اضافه میشه...

و من گره خوردم به یه تلخی....

یه تلخی بی چاره...تا خودم با خودم کنار نیام، این بغض گلومو رها نمیکنه...این پرده اشک از جلوی دیدم نمیره...و من... آروم نمیشم.......

دیگه نه فکر داشتن یه باغچه کوچک پر ریحون آرامم میکنه...

نه داشتن کافه ای با کف چوبی و دیوارهای پر از کتابخونه...

شاید دارم سرما میخورم...چون تنم درد میکنه...پوستم میسوزه...گلوم درد میکنه... من تمام بودنم درد میکنه..............:(

اگه خونه بودم بهترین کار این بود که یه دوش بگیرم و برم زیر لحاف و سعی کنم بخوابم...شاید وقتی بیدار میشدم دلتنگی خواب میموند...

اما من اینجام...سر کار...با مانتو شلوار رسمی و مقنعه...با یک لبخند تصنعی بر لب که یعنی همه چی آرومه...من چقد خوشبختم و کارها چقدر رو رواله...

یلدا ...

رفته بودم دفترشون برای جلسه...

سنشون کم نبود...موهاشون به سمت سفیدی میرفت...سالهای سال مدیر بودن و در پستهای مختلف...میز به فرم T بود. ایشون احتمالا برای اینکه من احساس راحتی کنم جای خودشون و در راس میز ننشستن و اومدن مقابل من نشستن...دستور دادن که آب جوش بیارن...آب جوش رو آوردن...روی میز نسکافه و کافی میت بود...تعارف کردن... من برای خودم ریختم...گفتن خانوما همیشه کافی میت رو بیشتر از نسکافه میریزن ولی ما مردا نسکافه غلیظ تر رو ترجیح میدیم...بعد تو فنجونش رو پر نسکافه کرد...من داشتم فکر میکردم پس مردا نسکافه غلیظ رو ترجیح میدن!

بعد جلسه رسمی شروع شد و من شروع کردم توضیح دادم که برای چی اومدم اونجا و ...ایشون فنجون رو برداشتن که نسکافه شون رو بخورن ولی جای دهنشون رو اشتباه نشونه گیری کردن و نسکافه رو ریختن رو پیرهن لیمویی روشن........

خدای من...یعنی من داشتم میمردم....اشک تو چشمام جمع شده بود و و داشتم از خنده میمردم...ولی خیلی جدی نشسته بودم و دو تا دستمال از جعبه دستمال کاغذی رو میز کندم و دادم دستشون...ایشون گفت نه طوری نیست! من اسپری مخصوص لکه بر دارم که الان اگه بزنم سریع لک رو پاک میکنه...اومدن پاشن برن اسپری رو بیارن که پاشون گیر کرد به صندلی...البته تعادل خودشون رو حفظ کردن...ولی من از فرصت نبودشون استفاده کردم و کلی خندیدم با خودم...

اینو نوشتم تو جواب یه دوستی که پرسید آخرین بار کی با خودت خندیدی :))

و ماهی قرمز کوچک عیدت

اگر بودم

روزی چندبار

خودم را به مردن میزدم

تا

دستهای تورا لمس کنم...

#علی_خدادادی

سال نو مبارک...الهی سلامتی، شادی، آرامش، عشق و ثبات، مهمون قلبتون باشه...

.

.

یلدا ...

http://rainymood.com

موندم تو کار خودم...

برای دو کیلو اضافه وزنی که حادث شده، عزمم رو جزم کردم و شبا خسته کوفته از سر کار میرسم خونه و شام رو ردیف میکنم و 45 دقیقه میدوم...

برای دوتا خطی که احساس میکنم افتاده زیر چشمم کرم مخصوص گرفتم...

برای یه لایه نازک گردی که میشینه رو میز فوری پامیشم و دستمال به دست میشم...

برای کوچکترین لک یا اثر انگشتی که جایی مونده باشه برافروخته میشم و عملیات پاکسازی انجام میدم...

و هزار تا وسواس الکی دیگه...

اما...

مدتهاست روحم رو نادیده میگیرم.......................

روزبه بمانی -خودم خواستم

چه حس خوبی داره این آهنگ سینا حجازی (عایشه)...اون روز با ساحل داشتیم این آهنگ رو تو ماشین گوش میدادیم و باهاش میخوندم... مثل این حسرت به دلها، هر جا میگفت عایشه، اسم خودمو میذاشتم و میخوندم :))

چرا هیچکی یه آهنگ نخونده برای اسم من؟:(

برای همه ی اسما بالاخره آهنگی نوحه ای شعری چیزی گفته شده الا اسم من :(((

.

اول این آهنگ عایشه رو گوش بدید:

بعدش آهنگایی که برای اسمای مختلف خونده شده اگه دارید بفرستید :)

.

عایشه - سینا حجازی

منو بارونو دوس دارم اما/ خیابونو دوس دارم اما/ حتی قانونو دوس دارم اما/
بدون تو نه نه نه

گل زردارو دوس دارم اما/ صبح فردارو دوس دارم اما/ حتی دردارو دوس دارم اما/
بدون تو نه نه نه

من زنمو دوس دارم اما/ بابا شدنمو دوس دارم ام/ مردنمو دوس دارم اما/

تو نباشی نه نه نه

مادر شدنتو دوس دارم/ لاغر شدنتو دوس دارم!/ حتی خر شدنتو دارم!/
آی نه نه نه نه نه

* قسمتی از شعر آهنگه:)

یلدا ...

شما وقتی حالتون خوب نیست چیکار میکنید؟

من،

گاهی میخوابم...

گاهی میرم آرایشگاه موهامو کوتاه میکنم...

گاهی زورم به ناخونام میرسه کوتاهشون میکنم از ته...

گاهی راه میفتم میرم بازارگردی و دق و دلیم رو سر کیف پولم خالی میکنم...

گاهی میفتم به جون خونه و با جابجا کردن وسایل حواس خودمو پرت میکنم...

گاهی میرم تو گروه های تلگرامی که عضوم و تا میتونم فعال میشم!

گاهی کانالمو پاک میکنم...

گاهی آرایش میکنم!

گاهی برای اینکه حالم خوب بشه آهنگ شاد میذارم و جلوی آینه میرقصم...

گاهی غذای من در آوردی درست میکنم...

گاهی ...

...

خلاصه اینکه واکنشم به شرایط روحیم خیلی متفاوته...

تازه انتظار هم دارم که طرف مقابلم با توجه به کاری که دارم انجام میدم بفهمه که الان ناراحتم!

.

مثلا  آقای همسر از راه میرسه میبینه صدای آهنگ بلنده، بنده هم با یه خروار آرایش دارم میرقصم! آهنگ که تموم میشه شاکی هم هستم که چرا غم و ناراحتی منو درک نمیکنی!!!!!!اون موقع فکر میکنم خیلی هم حق دارم که ناراحت باشم که چرا بعد از اینهمه سال زندگی نمیفهمه من از ناراحتیمه که اینهمه آرایش کردم و دارم میرقصم!

.

ولی الان فکر میکنم چقدر سخته!!

الان که اینارو نوشتم احساس میکنم خودم هم خودمو درک نمیکنم!!!!!!!

یلدا ...

از خواب که بیدار میشوم دوستت دارم...

صورتم را انگار تو میشویی...

صبحانه ام را که میخورم دوستت دارم...

آرایش که میکنم دوستت دارم....

پشت فرمان دوستت دارم...

آسمان که آفتابیست دوستت دارم...

باران که میبارد دوستت دارم...

کارم را که انجام میدهم دوستت دارم...

با کارفرما با تلفن صحبت میکنم و دوستت دارم....

اعداد را در فرمولها میگذارم و دوستت دارم...

نامه ی اداری مهمی مینویسم و دوستت دارم...

غذایم را میخورم و دوستت دارم...

از تو دلخورم و دوستت دارم....

خرید میکنم و دوستت دارم...

شام میپزم و دوستت دارم...

سالاد درست میکنم و دوستت دارم....

میخوابم و دوستت دارم...

من دوستت دارم و زنده ام....


.
.
گوش بدیم:
در دنیا هیچ چیز به اندازه عاشق چیزهای کوچک بودن نمیتواند لذت بخش باشد...
.
مثل یک اسم ام اس کوتاه چند کلمه ای که به حالت سوالی میپرسد : مراقب خودت هستی؟...
.
مثل آن پتویی که رویم می اندازی با آنکه میدانم هوا هنوز خیلی مانده تا آنقدر سرد شود که من پتو لازم باشم...
.
مثل لحظه ای که با همان هول و عجله ی دوست داشتنی می آیی به سمتم که با دست به پشتم بزنی تا غذایی که در گلویم پریده است با من عادلانه تر رفتار کند...
.
به این فکر میکردم که چقدر آدم های همیشه حاضر را دوست دارم...
.
آدم هایی که هنوز مسیج ات سند نشده جوابت را میدهند...
.
آدم هایی که هنوز پست جدیدت منتشر نشده، اعلام حضور میکنند...
.
آدم هایی که معطل کردن را بلد نیستند...
.
آدم هایی که انگار میخواهند به ساده ترین زبان ممکن بگویند تو اولویت من هستی...اولویت دوست داشتنی من...
.
آدم هایی که از پشت تکنولوژی هم آنچنان خود را حاضر نشان میدهند که انگار همین نزدیک دل ات در آن طرف میز نشسته اند و همانطور که کف دستشان را چسبانده اند به لیوان قهوه یشان دارند تو را نظاره میکنند...
.
آنقدری که تو میگویی: تو خودت اینجایی...باور دارم که اینجایی...همینجا درست روبروی من...
.
بنظرم ما آدم ها از همانجایی قافیه زندگی را باختیم که از کنار چیزهای لذت بخش کوچک زندگی مان گذشتیم و چشم هایمان به دنبال اتفاقات بزرگ زندگی گشت...
.
از خوشحالی های کوچک و نقلی گذشتیم و سر برنگرداندیم تا بی نهایت ترین لذت های دنیا را در درونشان تجربه کنیم...
.
و به جایش پناه بردیم به خوشحالی های محال و بزرگی که میلیون ها نفر در روز طلب اش را دارند...

تو کلی کانال انرژی مثبت عضو شدم!!

همه ی کانالای خبر رو از گوشیم پاک کردم!!

ولی مگه میشه....

غم عجین شده با روزگارمون...

دروغ... دروغ... بازم دروغ...

خدایا...

مشت رسوایان...

یلدا ...

نمیدونم چرا گاهی در گیر و دار زندگی یادم میره که چقدررررر ثروتمندم....

چرا گاهی تیرگیها و بدیهاش رو پررنگ تر میبینم...

- وقتی میتونم توی یه سینی خوشگل و تمیز، دوتا فنجون چای خوشرنگ بریزم...حتی میتونم اون شیشه عطر کوچولو رو هم که تموم شده بود و با صدتا ضرب و زور در فلزیش رو کندم و تبدیل شده به یه گلدون کوچولو، به همراه دوتا برگ سبز، بذارم تو سینی و از دیدنش لذت ببرم...

- وقتی میتونم تو یه چشم به هم زدن لباسای کثیف رو بندازم تو ماشین و ورد مخصوصم رو بخونم و لباسهای تمیز رو تحویل بگیرم...حتی میتونم عطر مست کننده نرم کننده رو هم اضافه کنم و به لباسها عطر تمیزی هدیه بدم...

- وقتی این همه گلدون خوشگل و رنگی، دارم که برام جوونه میزنن و طنازی میکنن...

- وقتی میتونم با دستام معجزه کنم و خوشمزه ترین غذاهارو درست کنم...

- وقتی میتونم با زدن یه لاک رنگی به ناخونام این همه به وجد بیام و دستبندامو بندازم دستم و هی دستامو نگاه کنم و ته دلم غنج بزنه...

- وقتی این توانایی رو دارم که اگه مست خواب هم باشم و یهو صدای آهنگ همسایه بلند بشه، به جای عصبانی شدن، با آهنگ همنوا بشم...

- وقتی دیدن میوه های رنگی توی بازار روز میتونه هیجان زده م بکنه...

- وقتی پارچه های گلدار ذوق زده م میکنن...

و هزار هزار تا چیز کوچیک دیگه که ممکنه مسخره به نظرت بیان ولی منو غرق در لذت میکنه...حتی اگر کوهی از غصه در پس زمینه منظره زندگی خودنمایی کنه.......

.

.

این آهنگ رو هم گوش کنید:

دلم میخواهدت

دستمال صورتی حوله ای رو تمیز میشورم...

گوشیمو میارم...

کانالمو باز میکنم...

و آهنگهاش رو میذارم که پخش بشه...

شروع میکنم به گردگیری...

برادر شوهرم هربار که میاد خونمون میگه این خونه مثل خونه انگلیسیهاست...هرگوشه یه چیزی هست...آدم میترسه حرکت اضافه کنه، بزنه یه چیزیو بندازه بشکونه :))

مامانم میگه یلدا تو چجوری اینارو پاک میکنی؟ خسته نمیشی اینارو باید گردگیری کنی؟یه کم کمتر بچین اینور اونور :))

هربار مادرم میاد، به این نتیجه میرسم که راس میگن خوب! چقدر گردگیری کنم، یه کم از این خورده ریزارو جمع کنم...جمع میکنم و یک ساعت بعدش احساس میکنم خونه لخت شده و میارم دوباره پهنشون میکنم....

.

عزیزم طعم نگات طعم جنونو میده...

به دل دیوونه ی من اسم تو چسبیده...

تمام عکسها و آهنرباهایی که چسبوندم به در یخچال جمع میکنم...در یخچال رو تمیز پاک میکنم و دوباره میچسبونمشون...مثل اسمت...که به دل دیوونه من چسبیده...

.

کجایی که دنیا من خسته رو دوره کرده...

کجایی که میگن دیگه رفته که برنگرده...
کجایی...

کجایی بیبینی واسه حال زارم،

خدا هم گریه کرده...

صندوقچه چادر نمازها و جا نمازهام رو خالی میکنم...توشو عطر میزنم...همه رو باز میکنم...تا هوا بخورن...تمیز و مرتب تاشون میکنم مجدد...و میچینمشون تو صندوق...کجایی بیبینی واسه حال زارم، خدا هم گریه کرده...

.

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من...
زیباترین جامه هایم را بپوشم من...
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم...
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم...

دونه دونه گلدونهارو میبرم زیر شیر آب...تا شسته بشن...حالشون خوب بشه...برگهاشون رو دستمال میکشم...جای گلدونا رو با هم عوض میکنم...با شوق روی تو، گلدونا رو صفا میدم...

.

بیا بشکن در این خونه رو، اما به دلم دست نزن...

من دیوونه رو با غرورت بیا پس نزن...
دلم آتیشه...ولی حالیشه... بزن از شراب این دل...

تو حال این مست نزن...

دونه دونه درها رو پاک میکنم...آینه هارو...حالا این من و این آینه ی پاک از غبار و این آهنگ...تو حال این مست نزن...

.

بچرخا در برم

بچرخا در برم

رقص کنان گو

مرا مستم کن و هی

مرا مستم کن و نعره زنان گو

کو به کو آمده ام

مو به مو آمده ام

تار گیسوی تو دیدم

سمتِ او آمده ام
مو به مو آمده ام من

کو به کو آمده ام

تار گیسوی تو دیدم

سمتِ او آمده ام
دل ای دل , ای دل ای دل , ای دل ای دل

دیگه به این آهنگ که میرسه، دستمال و گردگیری و  شیشه پاک کن و ...!!!!

من و موسیقی و مستم کن و رقص.............