هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوز

آدرس کانال:
yetyet@

براى شنیدنت تا اوج حادثه مى آیم...
تا جایى که تو هستى و من نیستم...
تا پایان قصه ات مى آیم...
تا انتهاى تنهایى...
و مى نشینم رو به روى تو...

بگو...
تا انتهاى رنج هایت...
اگر مجالى هست هنوز...
و دیر نیامده ام...
بگو...

نمیدونم چرا گاهی در گیر و دار زندگی یادم میره که چقدررررر ثروتمندم....

چرا گاهی تیرگیها و بدیهاش رو پررنگ تر میبینم...

- وقتی میتونم توی یه سینی خوشگل و تمیز، دوتا فنجون چای خوشرنگ بریزم...حتی میتونم اون شیشه عطر کوچولو رو هم که تموم شده بود و با صدتا ضرب و زور در فلزیش رو کندم و تبدیل شده به یه گلدون کوچولو، به همراه دوتا برگ سبز، بذارم تو سینی و از دیدنش لذت ببرم...

- وقتی میتونم تو یه چشم به هم زدن لباسای کثیف رو بندازم تو ماشین و ورد مخصوصم رو بخونم و لباسهای تمیز رو تحویل بگیرم...حتی میتونم عطر مست کننده نرم کننده رو هم اضافه کنم و به لباسها عطر تمیزی هدیه بدم...

- وقتی این همه گلدون خوشگل و رنگی، دارم که برام جوونه میزنن و طنازی میکنن...

- وقتی میتونم با دستام معجزه کنم و خوشمزه ترین غذاهارو درست کنم...

- وقتی میتونم با زدن یه لاک رنگی به ناخونام این همه به وجد بیام و دستبندامو بندازم دستم و هی دستامو نگاه کنم و ته دلم غنج بزنه...

- وقتی این توانایی رو دارم که اگه مست خواب هم باشم و یهو صدای آهنگ همسایه بلند بشه، به جای عصبانی شدن، با آهنگ همنوا بشم...

- وقتی دیدن میوه های رنگی توی بازار روز میتونه هیجان زده م بکنه...

- وقتی پارچه های گلدار ذوق زده م میکنن...

و هزار هزار تا چیز کوچیک دیگه که ممکنه مسخره به نظرت بیان ولی منو غرق در لذت میکنه...حتی اگر کوهی از غصه در پس زمینه منظره زندگی خودنمایی کنه.......

.

.

این آهنگ رو هم گوش کنید:

دلم میخواهدت

هنوز... هنوز...

- رشته ای بر گردنم، افکنده دوست...می کشد هرجا که خاطرخواه اوست...

 

.... Hayatta hiçbir şeyim az olmadı senin kadar -
....Hiçbir şeyi istemedim seni istediğim kadar
....Sende başını alıp gitme ne olur....ne olur tut ellerimi
.......Ne olur

 

- مثل یک دسته گل اقاقیا، دلم آواز میخونه: بیا...بیا...

 

- وقتی من نیستم، تو معمولا" چه کار میکنی؟

- منتظر میشم که برگردی...

 

- هر صبح، بوی تو میدهد پیرهنم...بسکه تمام شب، تنگ در آغوش گرفته ام، خیالت را...

 

- بیماری نادریست، اینکه، نگاهت به هرچه بیفتد، دلت برای کسی تنگ بشود...

 

- همه بر سر زبانند ... و تو... در میان جانی...

 .

.

 

این آهنگ رو هم گوش کنید:

مثل یک دسته گل اقاقیا، دلم آواز میخونه: بیا...بیا

هنوز... هنوز...

آن چیست که عیان است، ولی حاجت به بیان است؟؟؟؟

.

این آهنگ رو هم گوش کنید:

مستم کن - حمید هیراد

هنوز... هنوز...

دستمال صورتی حوله ای رو تمیز میشورم...

گوشیمو میارم...

کانالمو باز میکنم...

و آهنگهاش رو میذارم که پخش بشه...

شروع میکنم به گردگیری...

برادر شوهرم هربار که میاد خونمون میگه این خونه مثل خونه انگلیسیهاست...هرگوشه یه چیزی هست...آدم میترسه حرکت اضافه کنه، بزنه یه چیزیو بندازه بشکونه :))

مامانم میگه یلدا تو چجوری اینارو پاک میکنی؟ خسته نمیشی اینارو باید گردگیری کنی؟یه کم کمتر بچین اینور اونور :))

هربار مادرم میاد، به این نتیجه میرسم که راس میگن خوب! چقدر گردگیری کنم، یه کم از این خورده ریزارو جمع کنم...جمع میکنم و یک ساعت بعدش احساس میکنم خونه لخت شده و میارم دوباره پهنشون میکنم....

.

عزیزم طعم نگات طعم جنونو میده...

به دل دیوونه ی من اسم تو چسبیده...

تمام عکسها و آهنرباهایی که چسبوندم به در یخچال جمع میکنم...در یخچال رو تمیز پاک میکنم و دوباره میچسبونمشون...مثل اسمت...که به دل دیوونه من چسبیده...

.

کجایی که دنیا من خسته رو دوره کرده...

کجایی که میگن دیگه رفته که برنگرده...
کجایی...

کجایی بیبینی واسه حال زارم،

خدا هم گریه کرده...

صندوقچه چادر نمازها و جا نمازهام رو خالی میکنم...توشو عطر میزنم...همه رو باز میکنم...تا هوا بخورن...تمیز و مرتب تاشون میکنم مجدد...و میچینمشون تو صندوق...کجایی بیبینی واسه حال زارم، خدا هم گریه کرده...

.

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من...
زیباترین جامه هایم را بپوشم من...
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم...
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم...

دونه دونه گلدونهارو میبرم زیر شیر آب...تا شسته بشن...حالشون خوب بشه...برگهاشون رو دستمال میکشم...جای گلدونا رو با هم عوض میکنم...با شوق روی تو، گلدونا رو صفا میدم...

.

بیا بشکن در این خونه رو، اما به دلم دست نزن...

من دیوونه رو با غرورت بیا پس نزن...
دلم آتیشه...ولی حالیشه... بزن از شراب این دل...

تو حال این مست نزن...

دونه دونه درها رو پاک میکنم...آینه هارو...حالا این من و این آینه ی پاک از غبار و این آهنگ...تو حال این مست نزن...

.

بچرخا در برم

بچرخا در برم

رقص کنان گو

مرا مستم کن و هی

مرا مستم کن و نعره زنان گو

کو به کو آمده ام

مو به مو آمده ام

تار گیسوی تو دیدم

سمتِ او آمده ام
مو به مو آمده ام من

کو به کو آمده ام

تار گیسوی تو دیدم

سمتِ او آمده ام
دل ای دل , ای دل ای دل , ای دل ای دل

دیگه به این آهنگ که میرسه، دستمال و گردگیری و  شیشه پاک کن و ...!!!!

من و موسیقی و مستم کن و رقص.............

هنوز... هنوز...

دیروز خانوم ناظم دخترکم امر فرمودند که از فردا این کاپشن رو نمیپوشی...دخترم گفته خانوم من تمام زمستون پارسال این کاپشن (رنگ: زرشکی پررنگ!) رو میپوشیدم...گفته از فردا نمیپوشی ولی، کاپشن مشکی بپوش...

اینچنین بود که دیشب ساعت 7 شب که رسیدم خونه تا همسرم اومد، شال و کلاه کردیم و رفتیم یه کاپشن مشکی (مگه مشکی رنگ مکروه نیست در دین ما؟) خریدیم تو شرایطی که اون کاپشن نوی نو بود و نیازی به خرید این کاپشن نبود (مصداق اسراف)...

به دخترم گفتم به خانوم ناظمتون خیلی سلام برسون بگو مامان بابام 7 شب اومدن خونه و بخاطر اینکه من از کم شدن نمره انضباط کارنامه م غصه نخورم، شبانه خسته و کوفته، تو ترافیک، رفتن و با وجود نو بودن اون کاپشن، یه کاپشن دیگه خریدن و کلی دعا هم کردن براتون...

.

 

هنوز... هنوز...

بذار تو حال خودم باشم!...

بذار یه لیوان نسکافه ی داغ دستم باشه، روی مبل کنار کتابخونه لم بدم و به آسمون بارونی اونور پنجره زل بزنم...گاهی نگاهم بلغزه روی گلهای قشنگی که تو تیمارشون میکنی...

بذار تمام دنیا رو با تمام مشکلات ریز و درشتش...با تمام آدمهای مهربون و نامهربونش، بذارم رو شونه ی تو...تو مثل کوه باش برام....

بذار فقط عاشقی کنم....فقط عاشقی...تمام عشقم و احساسم رو بریزم به پات و از تمام دنیا پرت باشم و در آغوش تو تاب بخورم فقط...

بذار دغدغه ی شب و روزم فقط تو باشی...

پی نوشت: خدایا....آرومم کن....

هنوز... هنوز...

زنان اگر مجبور شوند،

روی دیوارهای زندان آسمان آبی را نقاشی خواهند کرد...

اگر پارچه های زخم بندی سوزانده شود،

پارچه های بیشتری خواهند بافت...


اگر خرمنها نابود شوند،

بذرهای بیشتری خواهند پاشید...


آنجا که دری نیست، زنان در خواهند ساخت...

و آن را باز خواهند کرد...

و از آن عبور خواهند کرد...

و به راههای جدید و زندگی های جدید گام خواهند نهاد...

زنانیکه با_گرگها_میدوند

کلاریسا_پینکولا_استس

.

.

.

پی نوشت: چقدر به نوشته بالا اعتقاد دارم...

هنوز... هنوز...

نفس که میکشم نفسم ته نداره! سعی میکنم یه خمیازه بکشم تا به ته نفسم برسم! شاید ریه هام نفسی تازه کنه!

دورم شلوغه...اما احساس تنهایی وحشتناک میکنم...انگار بین این همه آدم گم کرده ای دارم که باید باشه ولی نیست...جنس اون گم کرده چیه نمیدونم...شخصه؟ عشقه؟ آرامشه؟ امیده؟ انگیزه ست؟ نمیدونم...

با خودم درگیرم...شاید 100 هیچ از خودم عقبم...

رکعتهای نمازم رو قاطی میکنم...

به بسته بودن در ماشین شک میکنم و راه رو دوباره برمیگردم و در ماشین رو کنترل میکنم...

تحمل گوش دادن به یک آهنگ رو تا آخرش ندارم...

ترجیح میدم اگر قراره جایی برم ماشین نبرم و پیاده برم...

رمان بالای سر تختم رو تا حالا سه چهار بار شروع کردم و هنوز به نیمه نرسوندم...

تو محل کارم با هر کی هر صحبتی میکنم یادداشت میکنم تا یادم نره...

تمرکز ندارم...

یه استیصال تمام وجودمو فرا گرفته...

این من نیستم......................

معذرت میخوام که پر از انرژی منفیه همه جملاتم...ولی فکر کردم شاید حالمو بنویسم، خودم شرمنده خودم بشم و به خودم قول بدم با این غم درونم بجنگم...

هنوز... هنوز...

یه چندتا پیشنهاد به صورت تصویری:  

اگه داخل کشوها چیده شده و مرتبه و فقط احتیاج به خاک گیری داره و حوصله ندارید همه چیو خالی کنید و از سر بچینید، سر لوله ی جارو برقی، جوراب زنونه بکشید و باهاش خاک روی وسایل داخل کشو رو بگیرید!   

 

اگه میخواید پیاز باریک خورد بشه، از پوست کن استفاده کنید.   

بطریهای دلستر میتونن گلدون دیواریهای قشنگی باشن.   

نیمرو هم میتونه قشنگترین و پر عشق ترین غذا باشه  :) 

گوشیتون رو میز شرکت!   

یک بار برای همیشه، تکلیف این سیمهارو روشن کنید! واللا!   

موزها رو پوست بکنید، داخل کرم شکلاتی که درست کردید، فرو کنید و روش مخلفات خوشمزه بپاشید، نوش جان  

برای روزهای گرم تابستون، هیچ چیز مثل یک لیوان آب خنک پر یخ نمی چسبه، اما همون آب هم میتونه رنگارنگ باشه و زیبا  

یه صندلی کوچولوی خوشگل برای اتاق فرزندتون درست کنید...   

اگه جای وسایل سنگین، مونده روی فرشتون، یخ بذارید در محل فرورفتگی فرش و بذارید بمونه تا آب بشه.  درست میشه.  

 



تو کانال هم عضو بشید اگه دوس داشتید:   yetyet@
هنوز... هنوز...

میگم راست میگنا....

از دل برفت هر آنکه از دیده برفت :)

هنوز... هنوز...

هفته دیگه میرم بندر انزلی زیبا :)

دنبال جاهای گشتنی انزلی میگشتم تو اینترنت. کشتی میرزا کوچک خان رو دیدم که نوشته بود گشت 4 ساعته رو دریای خزر داره. کلی مشعوف شدم...تماس گرفتم گفتن هفته دیگه تعطیله. آخه چراااااا:(

هنوز... هنوز...

چند سال پیش که عمه م فوت کردن، تو مراسم خاکسپاریشون باید برادرشون یعنی پدرم مراسم مربوطه و برگردوندن و به شانه زدن و ... رو انجام میدادن...

برای همین رفتن داخل قبر برای انجام مراسم...چشمتون روز بد نبینه ...نمیدونم این چه حالی بود که بهم دست داد...التماس میکردم از اونجا بیاد بیرون...گریه میکردم...ضجه میزدم...پیرهنشو میکشیدم که از تو قبر بیاد بیرون...اونقدر اشک  ریختم و گریه کرم که از حال رفتم و تو بیمارستان به خودم اومدم...

حالا از اون روز به بعد هر از گاهی اون صحنه رو خواب میبینم و با گریه از خواب بیدار میشم...

حالا هم که دارم اینارو مینویسم دارم اشک میریزم...هی از نوشتن این پست طفره میرفتم...ولی چون میثم خان دعوتم کرده بودن باید مینوشتمش...

کابوس من همینه...تو خواب و تو بیداری...الهی سایه امن و مقتدرت همیشه روی سرم باشه، مردترین مردی که سراغ دارم...پدر نازنینم...

هنوز... هنوز...

آشپزخانه قلب خونه ست....

به خصوص وقتی خونه از تمیزی برق بزنه...

تو یخچال یکی دو مدل میوه شسته شده، موجود باشه...

توی فریزرش نان سنگک بسته بندی شده داشته باشی...

کتری چای روی گاز باشه و یه قابلمه غذا هم مشغول پخته شدن...

خانوم خونه پشت میزش نشسته باشه و در حال سالاد درست کردن باشه...

و صدای موسیقی بلند باشه...

گلدونا از آب سیراب باشن...

و دل...

دل از عشق لبریز باشه...

هنوز... هنوز...

در اتاق منتهی الیه سمت راست ضلع شمالی اتاقه...

ضلع غربی اتاق از سقف تا زمین کتابخونه ست...

ضلع جنوبی اتاق از سقف تا زمین پنجره ست، پرده ها کنارند و جلوی اتاق یک بالکن سراسری، پر از گلدون....

کف اتاق رو قالی قرمزی با طرح گبه پوشونده...

کاناپه سبز رنگی (سبز پررنگ) پشت به دیوار ضلع شرقی قرار گرفته، باچهار تاکوسن قرمز و خردلی به رنگ طرح فرش...

پشت به در ورودی، با کمی فاصله مبلی تک نفره رو به پنجره قرار گرفته...

کنار مبل تک نفره، میز عسلی قهوه ای رنگ کوچکی قرار داره و یک رومیزی قلاب بافی ظریف...

وارد اتاق میشم...

روی مبل تک نفره پشت به در اتاق نشستی...کتابی دستته...ولی به کتاب نگاه نمیکنی...عینکت روی رومیزی قلاب باقی میز عسلی کنار دستته...کتاب تو دستت برعکس روی پاهاته و تو خیره شدی به دوردستها...شاید به گلدونهات نگاه میکنی...شاید به آسمون و شاید به زنی که در بالکن آپارتمان روبرویی داره به گلدونهاش آب میده...

.

ایستادم جلوی در اتاق...

متوجه اومدن من نشدی...

تصدق موهای جوگندمیت میرم تو ذهنم...

و طرز نشستنت رو، فرم دستهات رو و موهای جو گندمیت رو ستایش میکنم...

سینی چای با دو تا فنجون کمر باریک تو دستامه...

و عشق به تو...ستایش تمام وجود تو...تو قلبمه...

بعد این همه سال...

من هنوز عاشقم...

میام جلوتر...

میشینم روی کاناپه کنار مبل تو...

سینی رو پامه...

میگی کی اومدی عزیزم؟

سینی رو از دستم میگیری...

میذاری رو میز...

اشک از چشمام میغلطه رو گونه هام...

رو به من میشینی...

عینکم رو از چشمم برمیداری...

با دستای پر از مهرت،

اشکامو پاک میکنی...

عینکمو میذاری رو چشمام....

.

.

حالا همه چیو واضح میبینم....

تویی وجود نداره...............

تو نیستی......................

هنوز... هنوز...

به دعوت اسی عزیز، در چالش "گاهی به کتابهایت نگاه کن" شرکت کردم.

اسی جان فعلا با عرض شرمندگی نگاه کردم به کتابها، تا بدقولی نکرده باشم!

در فرصت مناسب بازشون میکنم و دنبال یادداشتهای داخلشون میگردم...بماند که گل سرسبد یادداشتهای داخل کتابم، این یادداشت عزیزه (از طرف باران عزیزم):

هنوز... هنوز...

داشتم فکر میکردم که چقدر با بعضی اسامی میشه زندگی کرد...بعضیها چقدر قشنگ میتونن توی مفهوم اسمشون زندگی کنن...

مثلا

ساحل: امن...مامن...آرامش...نجات...پناه...

لیلی: معشوق...

رها: آزاد...بی تکلف...

طاهره: پاک و معصوم و عاری از گناه....

...

کلا حس میکنم آدما قسمتی از هویتشون رو از اسمشون میگیرن...قسمتی از شخصیتشون رو و حتی رویه ای که برای زندگیشون انتخاب میکنن...

پی نوشت: اسمم را دوست دارم...خاصه که تو صدایش کنی...

هنوز... هنوز...

اولش که از طرف میثم خان دعوت شدم به این چالش فکر کردم چه مساحت زیست پرو پیمونی دارم من...چند تا عکس بذارم که گویا باشه...پست قبلی رو شروع کردم به نوشتن و چند تا هم عکس گذاشتم...ولی الان که خوب فکر میکنم، میبینم همه اونا بهانه هستن...

اگر تمام زیباییها رو دوس دارم و انگیزه قشنگ دیدنشون رو دارم، فقط بخاطر نوریه که تو به قلبم میتابونی...

و عشقی که تو به قلبم هدیه دادی...

هنوز... هنوز...

به دعوت میثم خان ، تو این چالش شرکت کردم...

و به این نتیجه رسیدم که چقدر وابستگیهام زیادن! و چقدر آدم وابسته ای هستم!

اونقدر که نمیدونم چجوری وابستگیهامو خلاصه کنم در قالب یک پست...

اما تا جایی که میشد اینکار رو کردم...

.

.

اول از همه عشقم، همسرم...من بی می ناب زیستن نتوانم...

.(عکس پاک شد!)

.

بین عشق و بقیه خانواده م نمیتونم اولویت قائل بشم...اما عکس دسته جمعی موجود نداشتم...شما عکس قبل و بعد این نوشته رو یکجا در نظر بگیرید!

.(عکس پاک شد!)

.

بعدش... کل زندگیم از کلی ترین قسمتش تا جزئی ترین قسمت، برام مهم هست...و بهش علاقه دارم و اگر هنوز دارمشون، به معنی اهمیتشونه وگرنه که رودروایسی ندارم! این عکس زیر رو هم به نمایندگی از جزئیات و کلیات در نظر بگیرید:

و اما ...

مهمتر از همه همونی که همیشه هست...کنارمه و همیشه دستمو گرفته....

هنوز... هنوز...


میخوام تصور کنم تو یه دشت فراخ و بی انتها...که سقفش یه آسمون آبیه با ابرهای پراکنده ی سفید(شاید یه جایی مثل بک گراند معروف ویندوز)، توی یه هوای خنک و ملس بهاری، هستم... 

یا اینکه توی یک روز تابستونی، کنار دریا، روی شنهای گرم، زیر آفتابم... 

یا اینکه توی یه کلبه ی جنگلی، کنار شومینه دراز کشیدم روی فرش نرم کنار شومینه و دارم کتاب میخونم، در حالیکه بیرون خیلی سرده و داره برف میاد... 

یا یه بارون پاییزی و تند...توی ماشینم...و آهنگ داره با صدای بلند پخش میشه... 

میخوام تصور کنم که پیراهن بلند گلدارم رو تن کردم و موهامو سپردم دست باد و دلم رو سپردم دست تقدیر...که قراره برام بهترین رو مقدر کنه... 

میخوام تصور کنم که عطر چای داخل فنجون کمر باریکی که تو سینی نشسته کنار شکلات تلخ، داره منو از من میگیره و من مست شدم... 

اصلا تصور میکنم سوار دوچرخه هستم...تو یه مسیر پردرخت...سایه... و خنک ...دارم رکاب میزنم... 

یا دراز کشیدم روی آب روی دریای لاجوردی...که آرومه...خیلی آروم.... 

یا نشستم روی همون نیمکت رو به دریا...و دارم آروم ...از اینهمه زیبایی لذت میبرم...  

 

 

چقدر دلنشینه که ذهن میتونه به هر جا و هر مکان و هر زمان و هر فصلی بره... 

شما چی؟ دلتون میخواست الان، در چه حالی بودید؟

هنوز... هنوز...

اونقدر تلاش کردم که یه چیزایی رو در زندگیم به فراموشی بسپارم و یه برهه هایی رو به یاد نیارم، سلولهای خاکستری مغزم دچار مشکل شدند! اونچه که یادم مونده رد کمرنگیه که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده یا اصلا به همین شکلی که من به یاد میارم اتفاق افتاده باشه و اون چیزایی رو هم که در حال حاضر باید به خاطر بسپارم، فراموش میکنم...اینه که سررسید شده جزو لاینفک من! یکی تو شرکت...یکی تو خونه...و مدام دارم مینویسم...با تلفن که صحبت میکنم، حتما از صحبتهام نت برمیدارم! چیزی یادم میاد یا کاری پیش میاد یا خریدی لازمه یا باید چیزی به کسی بگم، بلافاصله پناه میبرم به سررسیدم!

با وجود همه اینها...

و فراموشیهای لحظه ای و حواس پرتی...

یهو اتفاقات و رویدادهایی تو زندگی میفته که اون خاطراتی که سالهای سال کتمانش کردم و دفنش کردم و هربار که به یادم اومدن با ایجاد یه مشغولیت جدید تو نطفه خفه شون کردم، مثل یه فیلم با رزولوشن بینهایت بالا با تمام جزئیات جلوی چشمانم پخش میشن و بیچاره م میکنن و منو تبدیل میکنن به آدمی که غم وجودش رو فرا گرفته و با وجود یه دنیا کار همه ش از این شاخه به اون شاخه میپره و آروم و قرار نداره...

دارم فکر میکنم به اینکه .......................................

هنوز... هنوز...