هنوز

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

هنوزم آسمانم را تو خورشیدی....

من اینجا هستم...همونقدر سنگین...همونقدر ابری...

چای لبریز از گلاب روی میز یخ زده و دیگه خوردنی نیست...

کلی نامه اقدام نشده پرینت گرفتم و چیدم مقابلم...

صفحه سررسید از بالا تا پایین پر از  کارهاییه که باید انجام بشه...تلفنهایی که باید زده بشه...

تلفنم مدام زنگ میخوره و یه کار جدید ته لیست کارام اضافه میشه...

و من گره خوردم به یه تلخی....

یه تلخی بی چاره...تا خودم با خودم کنار نیام، این بغض گلومو رها نمیکنه...این پرده اشک از جلوی دیدم نمیره...و من... آروم نمیشم.......

دیگه نه فکر داشتن یه باغچه کوچک پر ریحون آرامم میکنه...

نه داشتن کافه ای با کف چوبی و دیوارهای پر از کتابخونه...

شاید دارم سرما میخورم...چون تنم درد میکنه...پوستم میسوزه...گلوم درد میکنه... من تمام بودنم درد میکنه..............:(

اگه خونه بودم بهترین کار این بود که یه دوش بگیرم و برم زیر لحاف و سعی کنم بخوابم...شاید وقتی بیدار میشدم دلتنگی خواب میموند...

اما من اینجام...سر کار...با مانتو شلوار رسمی و مقنعه...با یک لبخند تصنعی بر لب که یعنی همه چی آرومه...من چقد خوشبختم و کارها چقدر رو رواله...

یلدا ...

نظرات  (۴)

آقای شوهرش بیا اینو بازنشسته کن ببرش آقا !
:)
پاسخ:
:)))

درمان درد ما دست آقای همسر و بازنشستگی و ... نیست!
مقام بالاتر باید رسیدگی کنه و بس.......


درد ما را نیست درمان الغیاث....:(((((
مگه یه دوش و لحاف و خواب این همه معجزه میکنه؟
پاسخ:
آره گاهی دلتنگی خواب میمونه من بیدار میشم :)
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۲ پیمان کرامتی
فریاوی خاموش شاید راه حل نیمه کاره
تا روز رهایی
پاسخ:
رهایی از چی؟
دست خدا به همراهتون
همیشه موفق باشین ...
پاسخ:
ممنونم همچنین محمدرضاخان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">